غزل شمارهٔ ۹ حافظ

رونق عهد شباب است دگر بستان را
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی
گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان
ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
برو از خانه گردون به در و نان مطلب
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
خاکروب در میخانه کنم مژگان را
مضطرب حال مگردان من سرگردان را
در سر کار خرابات کنند ایمان را
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را


غزل شمارهٔ ۵ حافظ

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
آیینه سکندر جام می است بنگر
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را


غزل شمارهٔ ۳ حافظ

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را