غزل شمارهٔ ۳۴ حافظ

رواق منظر چشم من آشیانه توست
به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل
دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد
علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن
به تن مقصرم از دولت ملازمتت
من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار
چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز
سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
لطیفه‌های عجب زیر دام و دانه توست
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست
که این مفرح یاقوت در خزانه توست
ولی خلاصه جان خاک آستانه توست
در خزانه به مهر تو و نشانه توست
که توسنی چو فلک رام تازیانه توست
از این حیل که در انبانه بهانه توست
که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست


غزل شمارهٔ ۳۲ حافظ

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند
ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود
مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد
چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن
تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
گشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بست
زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست
نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست
که عهد با سر زلف گره گشای تو بست
خطا نگر که دل امید در وفای تو بست
به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست


غزل شمارهٔ ۲۴ حافظ

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
می بده تا دهمت آگهی از سر قضا
کمر کوه کم است از کمر مور این جا
بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد
جان فدای دهنش باد که در باغ نظر
حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد
که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست
چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست
که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست
ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست
زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست
چمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبست
یعنی از وصل تواش نیست بجز باد به دست


غزل شمارهٔ ۲۱ حافظ

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست
به هواداری آن عارض و قامت برخاست
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست


غزل شمارهٔ ۱۹ حافظ

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش
عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
در خرابات بگویید که هشیار کجاست
نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست
ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست
کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست


غزل شمارهٔ ۱۶ حافظ

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد
شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم
بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد
ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم
من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش
کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم
مگر گشایش حافظ در این خرابی بود
جهان به کام من اکنون شود که دور زمان
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت
چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
صبا حکایت زلف تو در میان انداخت
سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت
هوای مغبچگانم در این و آن انداخت
نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت
که بخشش ازلش در می مغان انداخت
مرا به بندگی خواجه جهان انداخت


غزل شمارهٔ ۱۳ حافظ

می‌دمد صبح و کله بست سحاب
می‌چکد ژاله بر رخ لاله
می‌وزد از چمن نسیم بهشت
تخت زمرد زده است گل به چمن
در میخانه بسته‌اند دگر
لب و دندانت را حقوق نمک
این چنین موسمی عجب باشد
بر رخ ساقی پری پیکر
الصبوح الصبوح یا اصحاب
المدام المدام یا احباب
هان بنوشید دم به دم می ناب
راح چون لعل آتشین دریاب
افتتح یا مفتح الابواب
هست بر جان و سینه‌های کباب
که ببندند میکده به شتاب
همچو حافظ بنوش باده ناب


غزل شمارهٔ ۹ حافظ

رونق عهد شباب است دگر بستان را
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی
گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان
ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
برو از خانه گردون به در و نان مطلب
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
خاکروب در میخانه کنم مژگان را
مضطرب حال مگردان من سرگردان را
در سر کار خرابات کنند ایمان را
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را


غزل شمارهٔ ۸ حافظ

ساقیا برخیز و درده جام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بر
گر چه بدنامیست نزد عاقلان
باده درده چند از این باد غرور
دود آه سینهٔ نالان من
محرم راز دل شیدای خود
با دلارامی مرا خاطر خوش است
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
خاک بر سر کن غم ایام را
برکشم این دلق ازرق فام را
ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را
خاک بر سر نفس نافرجام را
سوخت این افسردگان خام را
کس نمی‌بینم ز خاص و عام را
کز دلم یک باره برد آرام را
هر که دید آن سرو سیم اندام را
عاقبت روزی بیابی کام را