غزل شمارهٔ ۲۸۷ حافظ

ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش
همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیف
شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح
هم گلستان خیالم ز تو پرنقش و نگار
در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار
شکر چشم تو چه گویم که بدان بیماری
در بیابان طلب گر چه ز هر سو خطریست
دلم از عشوه شیرین شکرخای تو خوش
همچو سرو چمن خلد سراپای تو خوش
چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش
هم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش
کرده‌ام خاطر خود را به تمنای تو خوش
می کند درد مرا از رخ زیبای تو خوش
می‌رود حافظ بی‌دل به تولای تو خوش


غزل شمارهٔ ۲۸۱ حافظ

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا
به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد
در مقامی که به یاد لب او می نوشند
عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
چشم دارم که سلامی برسانی ز منش
جای دل‌های عزیز است به هم برمزنش
محترم دار در آن طره عنبرشکنش
سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش
هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش
سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش
آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش


غزل شمارهٔ ۲۷۵ حافظ

صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه
زهد گران که شاهد و ساقی نمی‌خرند
راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان
یا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن
ای آن که ره به مشرب مقصود برده‌ای
شکرانه را که چشم تو روی بتان ندید
ساقی چو شاه نوش کند باده صبوح
وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش
تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش
در حلقه چمن به نسیم بهار بخش
خون مرا به چاه زنخدان یار بخش
وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش
زین بحر قطره‌ای به من خاکسار بخش
ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش
گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش


غزل شمارهٔ ۲۶۸ حافظ

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد
قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست
زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس


غزل شمارهٔ ۲۵۵ حافظ

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور


غزل شمارهٔ ۲۴۹ حافظ

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
نکته‌ای روح فزا از دهن دوست بگو
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب
خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
دلق حافظ به چه ارزد به می‌اش رنگین کن
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نامه‌ای خوش خبر از عالم اسرار بیار
شمه‌ای از نفحات نفس یار بیار
بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
بهر آسایش این دیده خونبار بیار
خبری از بر آن دلبر عیار بیار
به اسیران قفس مژده گلزار بیار
عشوه‌ای زان لب شیرین شکربار بیار
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار


غزل شمارهٔ ۲۳۸ حافظ

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت
نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود
بیا که با تو بگویم غم ملالت دل
بهای وصل تو گر جان بود خریدارم
چو ماه روی تو در شام زلف می‌دیدم
به لب رسید مرا جان و برنیامد کام
ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند
هلال عید در ابروی یار باید دید
کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید
که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید
گل وجود من آغشته گلاب و نبید
چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید
که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید
شبم به روی تو روشن چو روز می‌گردید
به سر رسید امید و طلب به سر نرسید
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید


غزل شمارهٔ ۲۳۴ حافظ

چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل
حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست
ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت
به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود
گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ
ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید
چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید
که شمه‌ای ز بیانش به صد رساله برآید
که بی ملالت صد غصه یک نواله برآید
خیال باشد کاین کار بی حواله برآید
بلا بگردد و کام هزارساله برآید
ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآید


غزل شمارهٔ ۲۳۰ حافظ

اگر به باده مشکین دلم کشد شاید
جهانیان همه گر منع من کنند از عشق
طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریم
مقیم حلقه ذکر است دل بدان امید
تو را که حسن خداداده هست و حجله بخت
چمن خوش است و هوا دلکش است و می بی‌غش
جمیله‌ایست عروس جهان ولی هش دار
به لابه گفتمش ای ماه رخ چه باشد اگر
به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند
که بوی خیر ز زهد ریا نمی‌آید
من آن کنم که خداوندگار فرماید
گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید
که حلقه‌ای ز سر زلف یار بگشاید
چه حاجت است که مشاطه‌ات بیاراید
کنون بجز دل خوش هیچ در نمی‌باید
که این مخدره در عقد کس نمی‌آید
به یک شکر ز تو دلخسته‌ای بیاساید
که بوسه تو رخ ماه را بیالاید


غزل شمارهٔ ۲۲۵ حافظ

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود
می ده که نوعروس چمن حد حسن یافت
شکرشکن شوند همه طوطیان هند
طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر
آن چشم جادوانه عابدفریب بین
از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوز
باد بهار می‌وزد از گلستان شاه
حافظ ز شوق مجلس سلطان غیاث دین
وین بحث با ثلاثه غساله می‌رود
کار این زمان ز صنعت دلاله می‌رود
زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود
کاین طفل یک شبه ره یک ساله می‌رود
کش کاروان سحر ز دنباله می‌رود
مکاره می‌نشیند و محتاله می‌رود
و از ژاله باده در قدح لاله می‌رود
غافل مشو که کار تو از ناله می‌رود