غزل شمارهٔ ۳۸۹ حافظ

چو گل هر دم به بویت جامه در تن
تنت را دید گل گویی که در باغ
من از دست غمت مشکل برم جان
به قول دشمنان برگشتی از دوست
تنت در جامه چون در جام باده
ببار ای شمع اشک از چشم خونین
مکن کز سینه‌ام آه جگرسوز
دلم را مشکن و در پا مینداز
چو دل در زلف تو بسته‌ست حافظ
کنم چاک از گریبان تا به دامن
چو مستان جامه را بدرید بر تن
ولی دل را تو آسان بردی از من
نگردد هیچ کس دوست دشمن
دلت در سینه چون در سیم آهن
که شد سوز دلت بر خلق روشن
برآید همچو دود از راه روزن
که دارد در سر زلف تو مسکن
بدین سان کار او در پا میفکن


غزل شمارهٔ ۳۸۷ حافظ

شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم
گفت حافظ من و تو محرم این راز نه‌ایم
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان


غزل شمارهٔ ۳۸۴ حافظ

می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
مه جلوه می‌نماید بر سبز خنگ گردون
مر غول را برافشان یعنی به رغم سنبل
یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست
ای نور چشم مستان در عین انتظارم
دوران همی‌نویسد بر عارضش خطی خوش
حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست
هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان
تا او به سر درآید بر رخش پا بگردان
گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان
در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان
چنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان
یا رب نوشته بد از یار ما بگردان
گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان


غزل شمارهٔ ۳۸۳ حافظ

چندان که گفتم غم با طبیبان
آن گل که هر دم در دست بادیست
یا رب امان ده تا بازبیند
درج محبت بر مهر خود نیست
ای منعم آخر بر خوان جودت
حافظ نگشتی شیدای گیتی
درمان نکردند مسکین غریبان
گو شرم بادش از عندلیبان
چشم محبان روی حبیبان
یا رب مبادا کام رقیبان
تا چند باشیم از بی نصیبان
گر می‌شنیدی پند ادیبان


غزل شمارهٔ ۳۸۲ حافظ

فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان
آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود
ای که طبیب خسته‌ای روی زبان من ببین
گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن
بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین
آن که مدام شیشه‌ام از پی عیش داده است
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم
لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان
گو نفسی که روح را می‌کنم از پی اش روان
کاین دم و دود سینه‌ام بار دل است بر زبان
همچو تبم نمی‌رود آتش مهر از استخوان
چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان
نبض مرا که می‌دهد هیچ ز زندگی نشان
شیشه‌ام از چه می‌برد پیش طبیب هر زمان
ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان


غزل شمارهٔ ۳۷۶ حافظ

دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
نیست در کس کرم و وقت طرب می‌گذرد
خوش هواییست فرح بخش خدایا بفرست
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی
می‌کشیم از قدح لاله شرابی موهوم
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
چاره آن است که سجاده به می بفروشیم
نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم
لاجرم ز آتش حرمان و هوس می‌جوشیم
چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم
بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم


غزل شمارهٔ ۳۷۰ حافظ

صلاح از ما چه می‌جویی که مستان را صلا گفتیم
در میخانه‌ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود
من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده‌ام لیکن
اگر بر من نبخشایی پشیمانی خوری آخر
قدت گفتم که شمشاد است بس خجلت به بار آورد
جگر چون نافه‌ام خون گشت کم زینم نمی‌باید
تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار درنگرفت
به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم
گرت باور بود ور نه سخن این بود و ما گفتیم
بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم
به خاطر دار این معنی که در خدمت کجا گفتیم
که این نسبت چرا کردیم و این بهتان چرا گفتیم
جزای آن که با زلفت سخن از چین خطا گفتیم
ز بدعهدی گل گویی حکایت با صبا گفتیم


غزل شمارهٔ ۳۶۹ حافظ

ما ز یاران چشم یاری داشتیم
تا درخت دوستی بر کی دهد
گفت و گو آیین درویشی نبود
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد
گفت خود دادی به ما دل حافظا
خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
ور نه با تو ماجراها داشتیم
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
ما دم همت بر او بگماشتیم
جانب حرمت فرونگذاشتیم
ما محصل بر کسی نگماشتیم


غزل شمارهٔ ۳۶۵ حافظ

عمریست تا به راه غمت رو نهاده‌ایم
طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ایم
عمری گذشت تا به امید اشارتی
ما ملک عافیت نه به لشکر گرفته‌ایم
تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز
بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال
در گوشه امید چو نظارگان ماه
گفتی که حافظا دل سرگشته‌ات کجاست
روی و ریای خلق به یک سو نهاده‌ایم
در راه جام و ساقی مه رو نهاده‌ایم
هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده‌ایم
چشمی بدان دو گوشه ابرو نهاده‌ایم
ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده‌ایم
بنیاد بر کرشمه جادو نهاده‌ایم
همچون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ایم
چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده‌ایم
در حلقه‌های آن خم گیسو نهاده‌ایم


غزل شمارهٔ ۳۶۲ حافظ

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم
زاهد برو که طالع اگر طالع من است
ما عیب کس به مستی و رندی نمی‌کنیم
ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند
خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکیست
بر خاکیان عشق فشان جرعه لبش
آن شد که چشم بد نگران بودی از کمین
چون کائنات جمله به بوی تو زنده‌اند
چون آب روی لاله و گل فیض حسن توست
حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترس
برهان ملک و دین که ز دست وزارتش
بر یاد رای انور او آسمان به صبح
گوی زمین ربوده چوگان عدل اوست
عزم سبک عنان تو در جنبش آورد
تا از نتیجه فلک و طور دور اوست
خالی مباد کاخ جلالش ز سروران
از بخت شکر دارم و از روزگار هم
جامم به دست باشد و زلف نگار هم
لعل بتان خوش است و می خوشگوار هم
و از می جهان پر است و بت میگسار هم
مجموعه‌ای بخواه و صراحی بیار هم
تا خاک لعل گون شود و مشکبار هم
خصم از میان برفت و سرشک از کنار هم
ای آفتاب سایه ز ما برمدار هم
ای ابر لطف بر من خاکی ببار هم
و از انتصاف آصف جم اقتدار هم
ایام کان یمین شد و دریا یسار هم
جان می‌کند فدا و کواکب نثار هم
وین برکشیده گنبد نیلی حصار هم
این پایدار مرکز عالی مدار هم
تبدیل ماه و سال و خزان و بهار هم
و از ساقیان سروقد گلعذار هم