غزل شمارهٔ ۴۷۰ حافظ

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی


غزل شمارهٔ ۴۶۴ حافظ

بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
در وهم می‌نگنجد کاندر تصور عقل
شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را
آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی
چون من خیال رویت جانا به خواب بینم
رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت
حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی
خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی
آید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی
هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی
وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
کز خواب می‌نبیند چشمم بجز خیالی
شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی
زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی


غزل شمارهٔ ۴۵۹ حافظ

زین خوش رقم که بر گل رخسار می‌کشی
اشک حرم نشین نهانخانه مرا
کاهل روی چو باد صبا را به بوی زلف
هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مست
گفتی سر تو بسته فتراک ما شود
با چشم و ابروی تو چه تدبیر دل کنم
بازآ که چشم بد ز رخت دفع می‌کند
حافظ دگر چه می‌طلبی از نعیم دهر
خط بر صحیفه گل و گلزار می‌کشی
زان سوی هفت پرده به بازار می‌کشی
هر دم به قید سلسله در کار می‌کشی
از خلوتم به خانه خمار می‌کشی
سهل است اگر تو زحمت این بار می‌کشی
وه زین کمان که بر من بیمار می‌کشی
ای تازه گل که دامن از این خار می‌کشی
می می‌خوری و طره دلدار می‌کشی


غزل شمارهٔ ۴۵۸ حافظ

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است
بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی
چند و چند از غم ایام جگرخون باشی
هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی


غزل شمارهٔ ۴۵۲ حافظ

طفیل هستی عشقند آدمی و پری
بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش
می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار
هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت
ز من به حضرت آصف که می‌برد پیغام
بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم
کلاه سروریت کج مباد بر سر حسن
به بوی زلف و رخت می‌روند و می‌آیند
چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی
دعای گوشه نشینان بلا بگرداند
بیا و سلطنت از ما بخر به مایه حسن
طریق عشق طریقی عجب خطرناک است
به یمن همت حافظ امید هست که باز
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری
به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری
که در برابر چشمی و غایب از نظری
که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری
که یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری
گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری
که زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری
صبا به غالیه سایی و گل به جلوه گری
که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری
چرا به گوشه چشمی به ما نمی‌نگری
و از این معامله غافل مشو که حیف خوری
نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری
اری اسامر لیلای لیله القمر


غزل شمارهٔ ۴۵۰ حافظ

روزگاریست که ما را نگران می‌داری
گوشه چشم رضایی به منت باز نشد
ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ
ای که در دلق ملمع طلبی نقد حضور
چون تویی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغ
گوهر جام جم از کان جهانی دگر است
پدر تجربه ای دل تویی آخر ز چه روی
کیسه سیم و زرت پاک بباید پرداخت
گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی
مگذران روز سلامت به ملامت حافظ
مخلصان را نه به وضع دگران می‌داری
این چنین عزت صاحب نظران می‌داری
دست در خون دل پرهنران می‌داری
همه را نعره زنان جامه دران می‌داری
چشم سری عجب از بی‌خبران می‌داری
سر چرا بر من دلخسته گران می‌داری
تو تمنا ز گل کوزه گران می‌داری
طمع مهر و وفا زین پسران می‌داری
این طمع‌ها که تو از سیمبران می‌داری
عاشقی گفت که تو بنده بر آن می‌داری
چه توقع ز جهان گذران می‌داری


غزل شمارهٔ ۴۴۴ حافظ

شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری
چشم فلک نبیند زین طرفه‌تر جوانی
هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکب
چون من شکسته‌ای را از پیش خود چه رانی
می بی‌غش است دریاب وقتی خوش است بشتاب
در بوستان حریفان مانند لاله و گل
چون این گره گشایم وین راز چون نمایم
هر تار موی حافظ در دست زلف شوخی
یاران صلای عشق است گر می‌کنید کاری
در دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری
بر دامنش مبادا زین خاکیان غباری
کم غایت توقع بوسیست یا کناری
سال دگر که دارد امید نوبهاری
هر یک گرفته جامی بر یاد روی یاری
دردی و سخت دردی کاری و صعب کاری
مشکل توان نشستن در این چنین دیاری


غزل شمارهٔ ۴۴۳ حافظ

چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
ز کفر زلف تو هر حلقه‌ای و آشوبی
مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب
نثار خاک رهت نقد جان من هر چند
دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان
سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کار
چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی
خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
ز سحر چشم تو هر گوشه‌ای و بیماری
که در پی است ز هر سویت آه بیداری
که نیست نقد روان را بر تو مقداری
چو تیره رای شوی کی گشایدت کاری
دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری
به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری


غزل شمارهٔ ۴۴۰ حافظ

سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست
همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی
در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی
ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی
دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی


غزل شمارهٔ ۴۳۲ حافظ

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید
شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت
در انتظار رویت ما و امیدواری
مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامی
حافظ چه می‌نهی دل تو در خیال خوبان
پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی
مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی
در عشوه وصالت ما و خیال و خوابی
بیمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی
کی تشنه سیر گردد از لمعه سرابی