غزل شمارهٔ ۳۴۴ حافظ

عمریست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنم
بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود
اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو
تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهی
هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را
با آن که از وی غایبم و از می چو حافظ تایبم
دست شفاعت هر زمان در نیک نامی می‌زنم
دامی به راهی می‌نهم مرغی به دامی می‌زنم
حالی من اندر عاشقی داو تمامی می‌زنم
گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی می‌زنم
نقش خیالی می‌کشم فال دوامی می‌زنم
این آه خون افشان که من هر صبح و شامی می‌زنم
در مجلس روحانیان گه گاه جامی می‌زنم


غزل شمارهٔ ۳۴۱ حافظ

گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
زهد رندان نوآموخته راهی بدهیست
شاه شوریده سران خوان من بی‌سامان را
بر جبین نقش کن از خون دل من خالی
اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا
شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان
من اگر باده خورم ور نه چه کارم با کس
شیوه مستی و رندی نرود از پیشم
من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم
زان که در کم خردی از همه عالم بیشم
تا بدانند که قربان تو کافرکیشم
تا در این خرقه ندانی که چه نادرویشم
که ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم
حافظ راز خود و عارف وقت خویشم


غزل شمارهٔ ۳۳۲ حافظ

مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
نصاب حسن در حد کمال است
چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی
چنان پر شد فضای سینه از دوست
قدح پر کن که من در دولت عشق
قراری بسته‌ام با می فروشان
مبادا جز حساب مطرب و می
در این غوغا که کس کس را نپرسد
خوشا آن دم کز استغنای مستی
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
چو حافظ گنج او در سینه دارم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
زکاتم ده که مسکین و فقیرم
به سیب بوستان و شهد و شیرم
که فکر خویش گم شد از ضمیرم
جوان بخت جهانم گر چه پیرم
که روز غم بجز ساغر نگیرم
اگر نقشی کشد کلک دبیرم
من از پیر مغان منت پذیرم
فراغت باشد از شاه و وزیرم
ز بام عرش می‌آید صفیرم
اگر چه مدعی بیند حقیرم


غزل شمارهٔ ۳۲۶ حافظ

در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند
گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری
گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست
گر به کاشانه رندان قدمی خواهی زد
ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من
حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است
کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
وین همه منصب از آن حور پریوش دارم
من به آه سحرت زلف مشوش دارم
من رخ زرد به خونابه منقش دارم
نقل شعر شکرین و می بی‌غش دارم
جنگ‌ها با دل مجروح بلاکش دارم
بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم


غزل شمارهٔ ۳۲۲ حافظ

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم
امید در شب زلفت به روز عمر نبستم
به شوق چشمه نوشت چه قطره‌ها که فشاندم
ز غمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گشادی
ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری
گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه
چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی
به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ
به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم
به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم
طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم
ز لعل باده فروشت چه عشوه‌ها که خریدم
ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم
که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم
که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم
که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم
که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم


غزل شمارهٔ ۳۲۰ حافظ

دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود
چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ
نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم
ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت
خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام
نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم
جامی به یاد گوشه محراب می‌زدم
بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم
وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم
فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم
بر کارگاه دیده بی‌خواب می‌زدم
می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم
بر نام عمر و دولت احباب می‌زدم


غزل شمارهٔ ۳۱۹ حافظ

سال‌ها پیروی مذهب رندان کردم
من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه
سایه‌ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان
توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون
در خلاف آمد عادت بطلب کام که من
نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست
دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع
این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت
صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ
گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجب
تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم
قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
که من این خانه به سودای تو ویران کردم
می‌گزم لب که چرا گوش به نادان کردم
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم
گر چه دربانی میخانه فراوان کردم
اجر صبریست که در کلبه احزان کردم
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
سال‌ها بندگی صاحب دیوان کردم


غزل شمارهٔ ۳۰۷ حافظ

هر نکته‌ای که گفتم در وصف آن شمایل
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید
گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم
دل داده‌ام به یاری شوخی کشی نگاری
در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت
از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم
ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخم است
هر کو شنید گفتا لله در قائل
آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
از شافعی نپرسند امثال این مسائل
گفت آن زمان که نبود جان در میانه حائل
مرضیه السجایا محموده الخصائل
و اکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل
و از لوح سینه نقشت هرگز نگشت زایل
یا رب ببینم آن را در گردنت حمایل


غزل شمارهٔ ۲۹۶ حافظ

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من
از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد
ابروی دوست کی شود دست کش خیال من
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل
من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک
بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خورد
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف
وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف
یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف
مغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف
مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف
پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف


غزل شمارهٔ ۲۸۷ حافظ

ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش
همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیف
شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح
هم گلستان خیالم ز تو پرنقش و نگار
در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار
شکر چشم تو چه گویم که بدان بیماری
در بیابان طلب گر چه ز هر سو خطریست
دلم از عشوه شیرین شکرخای تو خوش
همچو سرو چمن خلد سراپای تو خوش
چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش
هم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش
کرده‌ام خاطر خود را به تمنای تو خوش
می کند درد مرا از رخ زیبای تو خوش
می‌رود حافظ بی‌دل به تولای تو خوش