غزل شمارهٔ ۴۲۰ حافظ

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان
هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه
این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه
قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه
بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه
و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه
عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه
خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه


غزل شمارهٔ ۴۱۱ حافظ

تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو
ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار
خرقه زهد و جام می گر چه نه درخور همند
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
شاه‌نشین چشم من تکیه گه خیال توست
خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن
پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو
کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو
قال و مقال عالمی می‌کشم از برای تو
گوشه تاج سلطنت می‌شکند گدای تو
این همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو
کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو
جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو
حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو


غزل شمارهٔ ۴۰۸ حافظ

ای آفتاب آینه دار جمال تو
صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود
در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن
مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست باز
در چین زلفش ای دل مسکین چگونه‌ای
برخاست بوی گل ز در آشتی درآی
تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود
تا پیش بخت بازروم تهنیت کنان
این نقطه سیاه که آمد مدار نور
در پیش شاه عرض کدامین جفا کنم
حافظ در این کمند سر سرکشان بسیست
مشک سیاه مجمره گردان خال تو
کاین گوشه نیست درخور خیل خیال تو
یا رب مباد تا به قیامت زوال تو
طغرانویس ابروی مشکین مثال تو
کشفته گفت باد صبا شرح حال تو
ای نوبهار ما رخ فرخنده فال تو
کو عشوه‌ای ز ابروی همچون هلال تو
کو مژده‌ای ز مقدم عید وصال تو
عکسیست در حدیقه بینش ز خال تو
شرح نیازمندی خود یا ملال تو
سودای کج مپز که نباشد مجال تو


غزل شمارهٔ ۴۰۰ حافظ

بالابلند عشوه گر نقش باز من
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
می‌ترسم از خرابی ایمان که می‌برد
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
مست است یار و یاد حریفان نمی‌کند
یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
نقشی بر آب می‌زنم از گریه حالیا
بر خود چو شمع خنده زنان گریه می‌کنم
زاهد چو از نماز تو کاری نمی‌رود
حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا
کوتاه کرد قصه زهد دراز من
با من چه کرد دیده معشوقه باز من
محراب ابروی تو حضور نماز من
غماز بود اشک و عیان کرد راز من
ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من
گردد شمامه کرمش کارساز من
تا کی شود قرین حقیقت مجاز من
تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من
هم مستی شبانه و راز و نیاز من
با شاه دوست پرور دشمن گداز من


غزل شمارهٔ ۳۹۳ حافظ

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن


غزل شمارهٔ ۳۷۵ حافظ

صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم
نذر و فتوح صومعه در وجه می‌نهیم
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند
بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان
عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان
سر خدا که در تتق غیب منزویست
کو جلوه‌ای ز ابروی او تا چو ماه نو
حافظ نه حد ماست چنین لاف‌ها زدن
وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم
دلق ریا به آب خرابات برکشیم
غلمان ز روضه حور ز جنت به درکشیم
غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم
روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم
مستانه‌اش نقاب ز رخسار برکشیم
گوی سپهر در خم چوگان زر کشیم
پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم


غزل شمارهٔ ۳۶۴ حافظ

ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ای
پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد
کار از تو می‌رود مددی ای دلیل راه
چون لاله می مبین و قدح در میان کار
گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
همراز عشق و همنفس جام باده‌ایم
تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم
ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم
کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم
این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم
نقش غلط مبین که همان لوح ساده‌ایم


غزل شمارهٔ ۳۵۷ حافظ

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
کس ندیده‌ست ز مشک ختن و نافه چین
دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید
این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم
فکر دور است همانا که خطا می‌بینم
این همه از نظر لطف شما می‌بینم
با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم
آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینم
که من او را ز محبان شما می‌بینم


غزل شمارهٔ ۳۵۶ حافظ

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد
مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز
لبت شکر به مستان داد و چشمت می به میخواران
چو هر خاکی که باد آورد فیضی برد از انعامت
نه هر کو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر افتد
اگر باور نمی‌داری رو از صورتگر چین پرس
وفاداری و حق گویی نه کار هر کسی باشد
رموز مستی و رندی ز من بشنو نه از واعظ
ز جام وصل می‌نوشم ز باغ عیش گل چینم
لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم
سخن با ماه می‌گویم پری در خواب می‌بینم
منم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم
ز حال بنده یاد آور که خدمتگار دیرینم
تذرو طرفه من گیرم که چالاک است شاهینم
که مانی نسخه می‌خواهد ز نوک کلک مشکینم
غلام آصف ثانی جلال الحق و الدینم
که با جام و قدح هر دم ندیم ماه و پروینم


غزل شمارهٔ ۳۴۷ حافظ

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود
آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات
با سر زلف تو مجموع پریشانی خود
آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد
گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
نیست امید صلاحی ز فساد حافظ
تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم
مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم
در یکی نامه محال است که تحریر کنم
کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم
در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم
دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم
من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم