غزل شمارهٔ ۷۹ حافظ

کنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
چمن حکایت اردیبهشت می‌گوید
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد
مکن به نامه سیاهی ملامت من مست
قدم دریغ مدار از جنازه حافظ
من و شراب فرح بخش و یار حورسرشت
که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
چو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشت
که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت
که گر چه غرق گناه است می‌رود به بهشت


غزل شمارهٔ ۷۳ حافظ

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحب نظرانند آری
اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند
من از این طالع شوریده برنجم ور نی
از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
شیر در بادیه عشق تو روباه شود
آب چشمم که بر او منت خاک در توست
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست


غزل شمارهٔ ۶۶ حافظ

بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست
بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق
خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست
لطیفه‌ایست نهانی که عشق از او خیزد
جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
بر آستان تو مشکل توان رسید آری
سحر کرشمه چشمت به خواب می‌دیدم
دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست
چه جای دم زدن نافه‌های تاتاریست
که مست جام غروریم و نام هشیاریست
که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست
هزار نکته در این کار و بار دلداریست
قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست
عروج بر فلک سروری به دشواریست
زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست
که رستگاری جاوید در کم آزاریست


غزل شمارهٔ ۶۰ حافظ

آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
خوش می‌دهد نشان جلال و جمال یار
دل دادمش به مژده و خجلت همی‌برم
شکر خدا که از مدد بخت کارساز
سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند
کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبح
ماییم و آستانه عشق و سر نیاز
دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک
آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست
خوش می‌کند حکایت عز و وقار دوست
زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست
بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست
در گردشند بر حسب اختیار دوست
ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست
زان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست
تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست
منت خدای را که نیم شرمسار دوست


غزل شمارهٔ ۵۱ حافظ

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز
ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو
بنده طالع خویشم که در این قحط وفا
طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش
باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
وز پی دیدن او دادن جان کار من است
هر که دل بردن او دید و در انکار من است
شاهراهیست که منزلگه دلدار من است
عشق آن لولی سرمست خریدار من است
فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است
کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
نرگس او که طبیب دل بیمار من است
یار شیرین سخن نادره گفتار من است


غزل شمارهٔ ۳۹ حافظ

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته‌ای
چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه
از آستان پیر مغان سر چرا کشیم
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم
فرق است از آب خضر که ظلمات جای او است
ما آبروی فقر و قناعت نمی‌بریم
حافظ چه طرفه شاخ نباتیست کلک تو
شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است
کت خون ما حلالتر از شیر مادر است
تشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرر است
دولت در آن سرا و گشایش در آن در است
کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است
امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است
عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است
تا آب ما که منبعش الله اکبر است
با پادشه بگوی که روزی مقدر است
کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکر است


غزل شمارهٔ ۳۶ حافظ

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است
در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست
زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذار
دل من در هوس روی تو ای مونس جان
همچو گرد این تن خاکی نتواند برخاست
سایه قد تو بر قالبم ای عیسی دم
آن که جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت
حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیز
دل سودازده از غصه دو نیم افتادست
لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست
نقطه دوده که در حلقه جیم افتادست
چیست طاووس که در باغ نعیم افتادست
خاک راهیست که در دست نسیم افتادست
از سر کوی تو زان رو که عظیم افتادست
عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست
بر در میکده دیدم که مقیم افتادست
اتحادیست که در عهد قدیم افتادست


غزل شمارهٔ ۳۲ حافظ

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند
ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود
مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد
چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن
تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
گشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بست
زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست
نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست
که عهد با سر زلف گره گشای تو بست
خطا نگر که دل امید در وفای تو بست
به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست


غزل شمارهٔ ۳۰ حافظ

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت
یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خم
مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع
حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
بگشود نافه‌ای و در آرزو ببست
ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست
این نقش‌ها نگر که چه خوش در کدو ببست
با نعره‌های قلقلش اندر گلو ببست
بر اهل وجد و حال در های و هو ببست
احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست


غزل شمارهٔ ۲۳ حافظ

خیال روی تو در هر طریق همره ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
به حاجب در خلوت سرای خاص بگو
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
اگر به سالی حافظ دری زند بگشای
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
جمال چهره تو حجت موجه ماست
هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست
همیشه در نظر خاطر مرفه ماست
که سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست