غزل شمارهٔ ۲۳۷ حافظ

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
قد بلند تو را تا به بر نمی‌گیرم
مگر به روی دلارای یار ما ور نی
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا
بسم حکایت دل هست با نسیم سحر
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
فغان که بخت من از خواب در نمی‌آید
که آب زندگیم در نظر نمی‌آید
درخت کام و مرادم به بر نمی‌آید
به هیچ وجه دگر کار بر نمی‌آید
وز آن غریب بلاکش خبر نمی‌آید
ولی چه سود یکی کارگر نمی‌آید
ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید
بلای زلف سیاهت به سر نمی‌آید
کنون ز حلقه زلفت به در نمی‌آید


غزل شمارهٔ ۲۳۴ حافظ

چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل
حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست
ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت
به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود
گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ
ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید
چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید
که شمه‌ای ز بیانش به صد رساله برآید
که بی ملالت صد غصه یک نواله برآید
خیال باشد کاین کار بی حواله برآید
بلا بگردد و کام هزارساله برآید
ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآید


غزل شمارهٔ ۲۳۱ حافظ

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید


غزل شمارهٔ ۱۹۲ حافظ

سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند
دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی
با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب
چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن
دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود
ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد
دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر
کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند
همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند
گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند
گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند
وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند
جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند
کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند
بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند
تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند


غزل شمارهٔ ۱۴۷ حافظ

نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
به مطربان صبوحی دهیم جامه چاک
بیا بیا که تو حور بهشت را رضوان
همی‌رویم به شیراز با عنایت بخت
به جبر خاطر ما کوش کاین کلاه نمد
چه ناله‌ها که رسید از دلم به خرمن ماه
رساند رایت منصور بر فلک حافظ
که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد
بدین نوید که باد سحرگهی آورد
در این جهان ز برای دل رهی آورد
زهی رفیق که بختم به همرهی آورد
بسا شکست که با افسر شهی آورد
چو یاد عارض آن ماه خرگهی آورد
که التجا به جناب شهنشهی آورد


غزل شمارهٔ ۱۴۵ حافظ

چه مستیست ندانم که رو به ما آورد
تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر
دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن
رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی باد
صبا به خوش خبری هدهد سلیمان است
علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم
فلک غلامی حافظ کنون به طوع کند
که بود ساقی و این باده از کجا آورد
که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد
که باد صبح نسیم گره گشا آورد
بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد
که مژده طرب از گلشن سبا آورد
برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
که حمله بر من درویش یک قبا آورد
که التجا به در دولت شما آورد


غزل شمارهٔ ۱۴۴ حافظ

به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد
مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر
گل مراد تو آن گه نقاب بگشاید
گدایی در میخانه طرفه اکسیریست
به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی
تو کز سرای طبیعت نمی‌روی بیرون
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور
ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی
دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی
گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ
که خاک میکده کحل بصر توانی کرد
بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد
که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد
گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد
که سودها کنی ار این سفر توانی کرد
کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد
طمع مدار که کار دگر توانی کرد
چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد
به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد


غزل شمارهٔ ۱۴۲ حافظ

دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید
مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود
غنچه گلبن وصلم ز نسیمش بشکفت
حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود
شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد
تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد
راه مستانه زد و چاره مخموری کرد
آن چه با خرقه زاهد می انگوری کرد
مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوری کرد
عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد


غزل شمارهٔ ۱۴۰ حافظ

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
شوخی مکن که مرغ دل بی‌قرار من
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد


غزل شمارهٔ ۱۳۹ حافظ

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد
یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت
می‌خواستم که میرمش اندر قدم چو شمع
جانا کدام سنگ‌دل بی‌کفایتیست
کلک زبان بریده حافظ در انجمن
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد
وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد