غزل شمارهٔ ۳۲۵ حافظ

گر دست دهد خاک کف پای نگارم
بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است
پروانه او گر رسدم در طلب جان
امروز مکش سر ز وفای من و اندیش
زلفین سیاه تو به دلداری عشاق
ای باد از آن باده نسیمی به من آور
گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری
دامن مفشان از من خاکی که پس از من
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است
بر لوح بصر خط غباری بنگارم
از موج سرشکم که رساند به کنارم
چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم
زان شب که من از غم به دعا دست برآرم
دادند قراری و ببردند قرارم
کان بوی شفابخش بود دفع خمارم
من نقد روان در دمش از دیده شمارم
زین در نتواند که برد باد غبارم
عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم


غزل شمارهٔ ۳۲۴ حافظ

گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام
پرده مطربم از دست برون خواهد برد
پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب
منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن
دیده بخت به افسانه او شد در خواب
چون تو را در گذر ای یار نمی‌یارم دید
دوش می‌گفت که حافظ همه روی است و ریا
همچنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم
خون دل عکس برون می‌دهد از رخسارم
آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم
تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
از نی کلک همه قند و شکر می‌بارم
کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم
با که گویم که بگوید سخنی با یارم
بجز از خاک درش با که بود بازارم


غزل شمارهٔ ۳۲۲ حافظ

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم
امید در شب زلفت به روز عمر نبستم
به شوق چشمه نوشت چه قطره‌ها که فشاندم
ز غمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گشادی
ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری
گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه
چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی
به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ
به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم
به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم
طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم
ز لعل باده فروشت چه عشوه‌ها که خریدم
ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم
که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم
که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم
که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم
که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم


غزل شمارهٔ ۳۰۳ حافظ

شممت روح وداد و شمت برق وصال
احادیا بجمال الحبیب قف و انزل
حکایت شب هجران فروگذاشته به
بیا که پرده گلریز هفت خانه چشم
چو یار بر سر صلح است و عذر می‌طلبد
بجز خیال دهان تو نیست در دل تنگ
قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولی
بیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال
که نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال
به شکر آن که برافکند پرده روز وصال
کشیده‌ایم به تحریر کارگاه خیال
توان گذشت ز جور رقیب در همه حال
که کس مباد چو من در پی خیال محال
به خاک ما گذری کن که خون مات حلال


غزل شمارهٔ ۳۰۲ حافظ

خوش خبر باشی ای نسیم شمال
قصه العشق لا انفصام لها
مالسلمی و من بذی سلم
عفت الدار بعد عافیه
فی جمال الکمال نلت منی
یا برید الحمی حماک الله
عرصه بزمگاه خالی ماند
سایه افکند حالیا شب هجر
ترک ما سوی کس نمی‌نگرد
حافظا عشق و صابری تا چند
که به ما می‌رسد زمان وصال
فصمت‌ها هنا لسان القال
این جیراننا و کیف الحال
فاسالوا حالها عن الاطلال
صرف الله عنک عین کمال
مرحبا مرحبا تعال تعال
از حریفان و جام مالامال
تا چه بازند شب روان خیال
آه از این کبریا و جاه و جلال
ناله عاشقان خوش است بنال


غزل شمارهٔ ۲۷۵ حافظ

صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه
زهد گران که شاهد و ساقی نمی‌خرند
راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان
یا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن
ای آن که ره به مشرب مقصود برده‌ای
شکرانه را که چشم تو روی بتان ندید
ساقی چو شاه نوش کند باده صبوح
وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش
تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش
در حلقه چمن به نسیم بهار بخش
خون مرا به چاه زنخدان یار بخش
وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش
زین بحر قطره‌ای به من خاکسار بخش
ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش
گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش


غزل شمارهٔ ۲۶۹ حافظ

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش
وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل
به صدر مصطبه بنشین و ساغر می‌نوش
زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
هوای مسکن مؤلوف و عهد یار قدیم
به منت دگران خو مکن که در دو جهان
به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ
نسیم روضه شیراز پیک راهت بس
که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس
حریم درگه پیر مغان پناهت بس
که این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس
صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس
تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
ز ره روان سفرکرده عذرخواهت بس
رضای ایزد و انعام پادشاهت بس
دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس


غزل شمارهٔ ۲۴۹ حافظ

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
نکته‌ای روح فزا از دهن دوست بگو
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب
خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
دلق حافظ به چه ارزد به می‌اش رنگین کن
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نامه‌ای خوش خبر از عالم اسرار بیار
شمه‌ای از نفحات نفس یار بیار
بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
بهر آسایش این دیده خونبار بیار
خبری از بر آن دلبر عیار بیار
به اسیران قفس مژده گلزار بیار
عشوه‌ای زان لب شیرین شکربار بیار
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار


غزل شمارهٔ ۲۴۷ حافظ

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار
به شکر آن که شکفتی به کام بخت ای گل
حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی
جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است
کنون که چشمه قند است لعل نوشینت
مکارم تو به آفاق می‌برد شاعر
چو ذکر خیر طلب می‌کنی سخن این است
غبار غم برود حال خوش شود حافظ
وز او به عاشق بی‌دل خبر دریغ مدار
نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار
کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار
ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار
سخن بگوی و ز طوطی شکر دریغ مدار
از او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار
که در بهای سخن سیم و زر دریغ مدار
تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار


غزل شمارهٔ ۲۳۸ حافظ

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت
نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود
بیا که با تو بگویم غم ملالت دل
بهای وصل تو گر جان بود خریدارم
چو ماه روی تو در شام زلف می‌دیدم
به لب رسید مرا جان و برنیامد کام
ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند
هلال عید در ابروی یار باید دید
کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید
که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید
گل وجود من آغشته گلاب و نبید
چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید
که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید
شبم به روی تو روشن چو روز می‌گردید
به سر رسید امید و طلب به سر نرسید
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید