غزل شمارهٔ ۴۰۰ حافظ

بالابلند عشوه گر نقش باز من
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
می‌ترسم از خرابی ایمان که می‌برد
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
مست است یار و یاد حریفان نمی‌کند
یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
نقشی بر آب می‌زنم از گریه حالیا
بر خود چو شمع خنده زنان گریه می‌کنم
زاهد چو از نماز تو کاری نمی‌رود
حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا
کوتاه کرد قصه زهد دراز من
با من چه کرد دیده معشوقه باز من
محراب ابروی تو حضور نماز من
غماز بود اشک و عیان کرد راز من
ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من
گردد شمامه کرمش کارساز من
تا کی شود قرین حقیقت مجاز من
تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من
هم مستی شبانه و راز و نیاز من
با شاه دوست پرور دشمن گداز من


غزل شمارهٔ ۳۹۲ حافظ

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار
فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل
گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی
در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
از دوستان جانی مشکل توان بریدن
وان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن
گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن
کآخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
یا رب به یادش آور درویش پروریدن


غزل شمارهٔ ۳۸۵ حافظ

یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
دل آزرده ما را به نسیمی بنواز
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
دیده‌ها در طلب لعل یمانی خون شد
برو ای طایر میمون همایون آثار
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
آن که بودی وطنش دیده حافظ یا رب
وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان
یعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان
یار مه روی مرا نیز به من بازرسان
یا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان
پیش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان
بشنو ای پیک خبرگیر و سخن بازرسان
به مرادش ز غریبی به وطن بازرسان


غزل شمارهٔ ۳۷۹ حافظ

سرم خوش است و به بانگ بلند می‌گویم
عبوس زهد به وجه خمار ننشیند
شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست
گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید
مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی
تو خانقاه و خرابات در میانه مبین
غبار راه طلب کیمیای بهروزیست
ز شوق نرگس مست بلندبالایی
بیار می که به فتوی حافظ از دل پاک
که من نسیم حیات از پیاله می‌جویم
مرید خرقه دردی کشان خوش خویم
کشید در خم چوگان خویش چون گویم
کدام در بزنم چاره از کجا جویم
چنان که پرورشم می‌دهند می‌رویم
خدا گواه که هر جا که هست با اویم
غلام دولت آن خاک عنبرین بویم
چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم
غبار زرق به فیض قدح فروشویم


غزل شمارهٔ ۳۷۴ حافظ

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
سخندانیّ و خوشخوانی نمی‌ورزند در شیراز
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
نسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیم
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم


غزل شمارهٔ ۳۶۷ حافظ

فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من
مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری
دلبر از ما به صد امید ستد اول دل
غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش
فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن
گوهر معرفت آموز که با خود ببری
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش
که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم
روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم
سال‌ها شد که منم بر در میخانه مقیم
ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم
سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رمیم
ظاهرا عهد فرامش نکند خلق کریم
کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم
درد عاشق نشود به به مداوای حکیم
که نصیب دگران است نصاب زر و سیم
ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم


غزل شمارهٔ ۳۵۴ حافظ

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
که غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم


غزل شمارهٔ ۳۴۹ حافظ

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار
زردرویی می‌کشم زان طبع نازک بی‌گناه
ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کی
من که ره بردم به گنج حسن بی‌پایان دوست
ای مه صاحب قران از بنده حافظ یاد کن
گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
دوستان از راست می‌رنجد نگارم چون کنم
عشوه‌ای فرمای تا من طبع را موزون کنم
ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم
ربع را برهم زنم اطلال را جیحون کنم
صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم
تا دعای دولت آن حسن روزافزون کنم


غزل شمارهٔ ۳۳۳ حافظ

نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
خرد ز پیری من کی حساب برگیرد
بجز صبا و شمالم نمی‌شناسد کس
هوای منزل یار آب زندگانی ماست
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی
ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می‌گفت
به مویه‌های غریبانه قصه پردازم
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
که باز با صنمی طفل عشق می‌بازم
عزیز من که بجز باد نیست دمسازم
صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
شکایت از که کنم خانگیست غمازم
غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم


غزل شمارهٔ ۳۲۸ حافظ

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
ای نسیم سحری بندگی من برسان
خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل
پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو
لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم
که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
که فراموش مکن وقت دعای سحرم
و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم
تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم