غزل شمارهٔ ۱۰۷ حافظ

حسن تو همیشه در فزون باد
اندر سر ما خیال عشقت
هر سرو که در چمن درآید
چشمی که نه فتنه تو باشد
چشم تو ز بهر دلربایی
هر جا که دلیست در غم تو
قد همه دلبران عالم
هر دل که ز عشق توست خالی
لعل تو که هست جان حافظ
رویت همه ساله لاله گون باد
هر روز که باد در فزون باد
در خدمت قامتت نگون باد
چون گوهر اشک غرق خون باد
در کردن سحر ذوفنون باد
بی صبر و قرار و بی سکون باد
پیش الف قدت چو نون باد
از حلقه وصل تو برون باد
دور از لب مردمان دون باد


غزل شمارهٔ ۱۰۴ حافظ

جمالت آفتاب هر نظر باد
همای زلف شاهین شهپرت را
کسی کو بسته زلفت نباشد
دلی کو عاشق رویت نباشد
بتا چون غمزه‌ات ناوک فشاند
چو لعل شکرینت بوسه بخشد
مرا از توست هر دم تازه عشقی
به جان مشتاق روی توست حافظ
ز خوبی روی خوبت خوبتر باد
دل شاهان عالم زیر پر باد
چو زلفت درهم و زیر و زبر باد
همیشه غرقه در خون جگر باد
دل مجروح من پیشش سپر باد
مذاق جان من ز او پرشکر باد
تو را هر ساعتی حسنی دگر باد
تو را در حال مشتاقان نظر باد


غزل شمارهٔ ۹۸ حافظ

اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح
سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات
ز چین زلف کمندت کسی نیافت خلاص
ز دیده‌ام شده یک چشمه در کنار روان
لب چو آب حیات تو هست قوت جان
بداد لعل لبت بوسه‌ای به صد زاری
دعای جان تو ورد زبان مشتاقان
صلاح و توبه و تقوی ز ما مجو حافظ
صلاح ما همه آن است کان تو راست صلاح
بیاض روی چو ماه تو فالق الاصباح
از آن کمانچه ابرو و تیر چشم نجاح
که آشنا نکند در میان آن ملاح
وجود خاکی ما را از اوست ذکر رواح
گرفت کام دلم ز او به صد هزار الحاح
همیشه تا که بود متصل مسا و صباح
ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح


غزل شمارهٔ ۹۲ حافظ

میر من خوش می‌روی کاندر سر و پا میرمت
گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست
عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقی کجاست
آن که عمری شد که تا بیمارم از سودای او
گفته لعل لبم هم درد بخشد هم دوا
خوش خرامان می‌روی چشم بد از روی تو دور
گر چه جای حافظ اندر خلوت وصل تو نیست
خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت
خوش تقاضا می‌کنی پیش تقاضا میرمت
گو که بخرامد که پیش سروبالا میرمت
گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت
گاه پیش درد و گه پیش مداوا میرمت
دارم اندر سر خیال آن که در پا میرمت
ای همه جای تو خوش پیش همه جا میرمت


غزل شمارهٔ ۸۵ حافظ

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم
عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد
شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت
وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت
دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت
در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت


غزل شمارهٔ ۸۱ حافظ

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
ای بسا در که به نوک مژه‌ات باید سفت
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت
زلف سنبل به نسیم سحری می‌آشفت
گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت


غزل شمارهٔ ۶۷ حافظ

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
حالیا خانه برانداز دل و دین من است
باده لعل لبش کز لب من دور مباد
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد
یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین
گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو
جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست
تا در آغوش که می‌خسبد و همخانه کیست
راح روح که و پیمان ده پیمانه کیست
بازپرسید خدا را که به پروانه کیست
که دل نازک او مایل افسانه کیست
در یکتای که و گوهر یک دانه کیست
زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست


غزل شمارهٔ ۶۶ حافظ

بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست
بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق
خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست
لطیفه‌ایست نهانی که عشق از او خیزد
جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
بر آستان تو مشکل توان رسید آری
سحر کرشمه چشمت به خواب می‌دیدم
دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست
چه جای دم زدن نافه‌های تاتاریست
که مست جام غروریم و نام هشیاریست
که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست
هزار نکته در این کار و بار دلداریست
قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست
عروج بر فلک سروری به دشواریست
زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست
که رستگاری جاوید در کم آزاریست


غزل شمارهٔ ۵۴ حافظ

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
به یاد لعل تو و چشم مست میگونت
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو
حکایت لب شیرین کلام فرهاد است
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
ز بیخودی طلب یار می‌کند حافظ
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
ز جام غم می لعلی که می‌خورم خون است
اگر طلوع کند طالعم همایون است
شکنج طره لیلی مقام مجنون است
سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است
که رنج خاطرم از جور دور گردون است
کنار دامن من همچو رود جیحون است
به اختیار که از اختیار بیرون است
چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است


غزل شمارهٔ ۵۱ حافظ

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز
ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو
بنده طالع خویشم که در این قحط وفا
طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش
باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
وز پی دیدن او دادن جان کار من است
هر که دل بردن او دید و در انکار من است
شاهراهیست که منزلگه دلدار من است
عشق آن لولی سرمست خریدار من است
فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است
کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
نرگس او که طبیب دل بیمار من است
یار شیرین سخن نادره گفتار من است