غزل شمارهٔ ۴۲۲ حافظ

ای که با سلسله زلف دراز آمده‌ای
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت
پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ
آب و آتش به هم آمیخته‌ای از لب لعل
آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب
زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده‌ست
فرصتت باد که دیوانه نواز آمده‌ای
چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده‌ای
چون به هر حال برازنده ناز آمده‌ای
چشم بد دور که بس شعبده بازآمده‌ای
کشته غمزه خود را به نماز آمده‌ای
مست و آشفته به خلوتگه راز آمده‌ای
مگر از مذهب این طایفه بازآمده‌ای


غزل شمارهٔ ۴۱۷ حافظ

عیشم مدام است از لعل دلخواه
ای بخت سرکش تنگش به بر کش
ما را به رندی افسانه کردند
از دست زاهد کردیم توبه
جانا چه گویم شرح فراقت
کافر مبیناد این غم که دیده‌ست
شوق لبت برد از یاد حافظ
کارم به کام است الحمدلله
گه جام زر کش گه لعل دلخواه
پیران جاهل شیخان گمراه
و از فعل عابد استغفرالله
چشمی و صد نم جانی و صد آه
از قامتت سرو از عارضت ماه
درس شبانه ورد سحرگاه


غزل شمارهٔ ۴۱۴ حافظ

گلبن عیش می‌دمد ساقی گلعذار کو
هر گل نو ز گلرخی یاد همی‌کند ولی
مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست
حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا
شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زد
گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است
باد بهار می‌وزد باده خوشگوار کو
گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو
ای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار کو
دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو
خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو
مردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو
از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو


غزل شمارهٔ ۴۰۷ حافظ

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو
دور خوبی گذران است نصیحت بشنو
بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو


غزل شمارهٔ ۴۰۳ حافظ

شراب لعل کش و روی مه جبینان بین
به زیر دلق ملمع کمندها دارند
به خرمن دو جهان سر فرو نمی‌آرند
بهای نیم کرشمه هزار جان طلبند
حقوق صحبت ما را به باد داد و برفت
اسیر عشق شدن چاره خلاص من است
کدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست
خلاف مذهب آنان جمال اینان بین
درازدستی این کوته آستینان بین
دماغ و کبر گدایان و خوشه چینان بین
نیاز اهل دل و ناز نازنینان بین
وفای صحبت یاران و همنشینان بین
ضمیر عاقبت اندیش پیش بینان بین
صفای همت پاکان و پاکدینان بین


غزل شمارهٔ ۳۹۷ حافظ

ز در درآ و شبستان ما منور کن
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز
به چشم و ابروی جانان سپرده‌ام دل و جان
ستاره شب هجران نمی‌فشاند نور
بگو به خازن جنت که خاک این مجلس
از این مزوجه و خرقه نیک در تنگم
چو شاهدان چمن زیردست حسن تواند
فضول نفس حکایت بسی کند ساقی
حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال
طمع به قند وصال تو حد ما نبود
لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده
پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان
هوای مجلس روحانیان معطر کن
پیاله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن
بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن
به بام قصر برآ و چراغ مه برکن
به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن
به یک کرشمه صوفی وشم قلندر کن
کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
بیا و خرگه خورشید را منور کن
حوالتم به لب لعل همچو شکر کن
بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن
ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن


غزل شمارهٔ ۳۸۷ حافظ

شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم
گفت حافظ من و تو محرم این راز نه‌ایم
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان


غزل شمارهٔ ۳۸۵ حافظ

یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
دل آزرده ما را به نسیمی بنواز
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
دیده‌ها در طلب لعل یمانی خون شد
برو ای طایر میمون همایون آثار
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
آن که بودی وطنش دیده حافظ یا رب
وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان
یعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان
یار مه روی مرا نیز به من بازرسان
یا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان
پیش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان
بشنو ای پیک خبرگیر و سخن بازرسان
به مرادش ز غریبی به وطن بازرسان


غزل شمارهٔ ۳۸۲ حافظ

فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان
آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود
ای که طبیب خسته‌ای روی زبان من ببین
گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن
بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین
آن که مدام شیشه‌ام از پی عیش داده است
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم
لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان
گو نفسی که روح را می‌کنم از پی اش روان
کاین دم و دود سینه‌ام بار دل است بر زبان
همچو تبم نمی‌رود آتش مهر از استخوان
چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان
نبض مرا که می‌دهد هیچ ز زندگی نشان
شیشه‌ام از چه می‌برد پیش طبیب هر زمان
ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان


غزل شمارهٔ ۳۷۲ حافظ

بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق
جایی که تخت و مسند جم می‌رود به باد
تا بو که دست در کمر او توان زدن
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما
چون صوفیان به حالت و رقصند مقتدا
از جرعه تو خاک زمین در و لعل یافت
حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نیست
کز بهر جرعه‌ای همه محتاج این دریم
شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم
گر غم خوریم خوش نبود به که می‌خوریم
در خون دل نشسته چو یاقوت احمریم
با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم
ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم
بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم
با خاک آستانه این در به سر بریم