غزل شمارهٔ ۱۲۴ حافظ

آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
از سر کشته خود می‌گذری همچون باد
ماه خورشید نمایش ز پس پرده زلف
چشم من کرد به هر گوشه روان سیل سرشک
غمزه شوخ تو خونم به خطا می‌ریزد
آب حیوان اگر این است که دارد لب دوست
چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر
جان بیمار مرا نیست ز تو روی سؤال
کی کند سوی دل خسته حافظ نظری
باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد
چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد
آفتابیست که در پیش سحابی دارد
تا سهی سرو تو را تازه‌تر آبی دارد
فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد
روشن است این که خضر بهره سرابی دارد
ترک مست است مگر میل کبابی دارد
ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد
چشم مستش که به هر گوشه خرابی دارد


غزل شمارهٔ ۱۱۵ حافظ

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان
شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما
عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است
بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال
خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت
در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ
نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد
که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد
بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد
خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد
چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
بفرما لعل نوشین را که زودش باقرار آرد
نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد


غزل شمارهٔ ۱۱۲ حافظ

آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست
خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن
بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی
در کف غصه دوران دل حافظ خون شد
صبر و آرام تواند به من مسکین داد
هم تواند کرمش داد من غمگین داد
که عنان دل شیدا به لب شیرین داد
آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد
هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد
خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد
از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد


غزل شمارهٔ ۱۰۰ حافظ

دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
گفتم به باد می‌دهدم باده نام و ننگ
سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست
بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ
حافظ گرت ز پند حکیمان ملالت است
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد
از بهر این معامله غمگین مباش و شاد
در معرضی که تخت سلیمان رود به باد
کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد


غزل شمارهٔ ۹۲ حافظ

میر من خوش می‌روی کاندر سر و پا میرمت
گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست
عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقی کجاست
آن که عمری شد که تا بیمارم از سودای او
گفته لعل لبم هم درد بخشد هم دوا
خوش خرامان می‌روی چشم بد از روی تو دور
گر چه جای حافظ اندر خلوت وصل تو نیست
خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت
خوش تقاضا می‌کنی پیش تقاضا میرمت
گو که بخرامد که پیش سروبالا میرمت
گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت
گاه پیش درد و گه پیش مداوا میرمت
دارم اندر سر خیال آن که در پا میرمت
ای همه جای تو خوش پیش همه جا میرمت


غزل شمارهٔ ۸۴ حافظ

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی
بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد
دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
نقد دلی که بود مرا صرف باده شد
در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت
عمری که بی حضور صراحی و جام رفت
در عرصه خیال که آمد کدام رفت
در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت
تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت
رند از ره نیاز به دارالسلام رفت
قلب سیاه بود از آن در حرام رفت
می ده که عمر در سر سودای خام رفت
گمگشته‌ای که باده نابش به کام رفت


غزل شمارهٔ ۸۲ حافظ

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش
دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم
از پای فتادیم چو آمد غم هجران
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت
کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت
هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت


غزل شمارهٔ ۷۶ حافظ

جز آستان توام در جهان پناهی نیست
عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم
چرا ز کوی خرابات روی برتابم
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر
غلام نرگس جماش آن سهی سروم
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
عنان کشیده رو ای پادشاه کشور حسن
چنین که از همه سو دام راه می‌بینم
خزینه دل حافظ به زلف و خال مده
سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست
که تیغ ما بجز از ناله‌ای و آهی نیست
کز این به هم به جهان هیچ رسم و راهی نیست
بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست
که از شراب غرورش به کس نگاهی نیست
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست
به از حمایت زلفش مرا پناهی نیست
که کارهای چنین حد هر سیاهی نیست


غزل شمارهٔ ۶۵ حافظ

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
پیوند عمر بسته به موییست هوش دار
معنی آب زندگی و روضه ارم
مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند
راز درون پرده چه داند فلک خموش
سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست
ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست
ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست
معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست
تا در میانه خواسته کردگار چیست


غزل شمارهٔ ۵۹ حافظ

دارم امید عاطفتی از جانب دوست
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او
چندان گریستم که هر کس که برگذشت
هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان
دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت
بی گفت و گوی زلف تو دل را همی‌کشد
عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده‌ام
حافظ بد است حال پریشان تو ولی
کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست
در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست
موی است آن میان و ندانم که آن چه موست
از دیده‌ام که دم به دمش کار شست و شوست
با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست
زان بوی در مشام دل من هنوز بوست
بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست