غزل شمارهٔ ۴۵۳ حافظ

ای که دایم به خویش مغروری
گرد دیوانگان عشق مگرد
مستی عشق نیست در سر تو
روی زرد است و آه دردآلود
بگذر از نام و ننگ خود حافظ
گر تو را عشق نیست معذوری
که به عقل عقیله مشهوری
رو که تو مست آب انگوری
عاشقان را دوای رنجوری
ساغر می‌طلب که مخموری


غزل شمارهٔ ۴۵۲ حافظ

طفیل هستی عشقند آدمی و پری
بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش
می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار
هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت
ز من به حضرت آصف که می‌برد پیغام
بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم
کلاه سروریت کج مباد بر سر حسن
به بوی زلف و رخت می‌روند و می‌آیند
چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی
دعای گوشه نشینان بلا بگرداند
بیا و سلطنت از ما بخر به مایه حسن
طریق عشق طریقی عجب خطرناک است
به یمن همت حافظ امید هست که باز
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری
به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری
که در برابر چشمی و غایب از نظری
که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری
که یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری
گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری
که زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری
صبا به غالیه سایی و گل به جلوه گری
که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری
چرا به گوشه چشمی به ما نمی‌نگری
و از این معامله غافل مشو که حیف خوری
نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری
اری اسامر لیلای لیله القمر


غزل شمارهٔ ۴۵۱ حافظ

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست
در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند
ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی
در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست
سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
نیل مراد بر حسب فکر و همت است
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی
تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
تا یک دم از دلم غم دنیا به دربری
آن به کز این گریوه سبکبار بگذری
درویش و امن خاطر و کنج قلندری
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری
کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری


غزل شمارهٔ ۴۴۶ حافظ

صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست
در آن شمایل مطبوع هیچ نتوان گفت
نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد
به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد
به سرکشی خود ای سرو جویبار مناز
دم از ممالک خوبی چو آفتاب زدن
قبای حسن فروشی تو را برازد و بس
ز کنج صومعه حافظ مجوی گوهر عشق
به یادگار بمانی که بوی او داری
توان به دست تو دادن گرش نکو داری
جز این قدر که رقیبان تندخو داری
که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داری
خود از کدام خم است این که در سبو داری
که گر بدو رسی از شرم سر فروداری
تو را رسد که غلامان ماه رو داری
که همچو گل همه آیین رنگ و بو داری
قدم برون نه اگر میل جست و جو داری


غزل شمارهٔ ۴۴۴ حافظ

شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری
چشم فلک نبیند زین طرفه‌تر جوانی
هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکب
چون من شکسته‌ای را از پیش خود چه رانی
می بی‌غش است دریاب وقتی خوش است بشتاب
در بوستان حریفان مانند لاله و گل
چون این گره گشایم وین راز چون نمایم
هر تار موی حافظ در دست زلف شوخی
یاران صلای عشق است گر می‌کنید کاری
در دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری
بر دامنش مبادا زین خاکیان غباری
کم غایت توقع بوسیست یا کناری
سال دگر که دارد امید نوبهاری
هر یک گرفته جامی بر یاد روی یاری
دردی و سخت دردی کاری و صعب کاری
مشکل توان نشستن در این چنین دیاری


غزل شمارهٔ ۴۴۱ حافظ

چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
بگفتمی که چه ارزد نسیم طره دوست
برات خوشدلی ما چه کم شدی یا رب
گرم زمانه سرافراز داشتی و عزیز
ز پرده کاش برون آمدی چو قطره اشک
اگر نه دایره عشق راه بربستی
که حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی
گرم به هر سر مویی هزار جان بودی
گرش نشان امان از بد زمان بودی
سریر عزتم آن خاک آستان بودی
که بر دو دیده ما حکم او روان بودی
چو نقطه حافظ سرگشته در میان بودی


غزل شمارهٔ ۴۴۰ حافظ

سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست
همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی
در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی
ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی
دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی


غزل شمارهٔ ۴۳۹ حافظ

دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
تعبیر رفت یار سفرکرده می‌رسد
ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال من
خوش بودی ار به خواب بدیدی دیار خویش
فیض ازل به زور و زر ار آمدی به دست
آن عهد یاد باد که از بام و در مرا
کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
آن کو تو را به سنگ دلی کرد رهنمون
گر دیگری به شیوه حافظ زدی رقم
کز عکس روی او شب هجران سر آمدی
ای کاج هر چه زودتر از در درآمدی
کز در مدام با قدح و ساغر آمدی
تا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی
آب خضر نصیبه اسکندر آمدی
هر دم پیام یار و خط دلبر آمدی
مظلومی ار شبی به در داور آمدی
دریادلی بجوی دلیری سرآمدی
ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی
مقبول طبع شاه هنرپرور آمدی


غزل شمارهٔ ۴۳۸ حافظ

سبت سلمی بصدغیها فؤادی
نگارا بر من بی‌دل ببخشای
حبیبا در غم سودای عشقت
امن انکرتنی عن عشق سلمی
که همچون مت به بوتن دل و ای ره
به پی ماچان غرامت بسپریمن
غم این دل بواتت خورد ناچار
دل حافظ شد اندر چین زلفت
و روحی کل یوم لی ینادی
و واصلنی علی رغم الاعادی
توکلنا علی رب العباد
تزاول آن روی نهکو بوادی
غریق العشق فی بحر الوداد
غرت یک وی روشتی از امادی
و غر نه او بنی آنچت نشادی
بلیل مظلم و الله هادی


غزل شمارهٔ ۴۳۶ حافظ

آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی
هر چند که هجران ثمر وصل برآرد
آمرزش نقد است کسی را که در این جا
در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد
مفروش به باغ ارم و نخوت شداد
تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا
آلودگی خرقه خرابی جهان است
از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ
گردون ورق هستی ما درننوشتی
دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی
یاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی
چون بالش زر نیست بسازیم به خشتی
یک شیشه می و نوش لبی و لب کشتی
حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی
کو راهروی اهل دلی پاک سرشتی
تقدیر چنین بود چه کردی که نهشتی