غزل شمارهٔ ۱۴۰ حافظ

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
شوخی مکن که مرغ دل بی‌قرار من
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد


غزل شمارهٔ ۱۳۹ حافظ

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد
یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت
می‌خواستم که میرمش اندر قدم چو شمع
جانا کدام سنگ‌دل بی‌کفایتیست
کلک زبان بریده حافظ در انجمن
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد
وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد


غزل شمارهٔ ۱۳۷ حافظ

دل از من برد و روی از من نهان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که را گویم که با این درد جان سوز
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صبا گر چاره داری وقت وقت است
میان مهربانان کی توان گفت
عدو با جان حافظ آن نکردی
خدا را با که این بازی توان کرد
خیالش لطف‌های بی‌کران کرد
که با ما نرگس او سرگران کرد
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
صراحی گریه و بربط فغان کرد
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
که تیر چشم آن ابروکمان کرد


غزل شمارهٔ ۱۳۵ حافظ

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد
بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد
فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد


غزل شمارهٔ ۱۲۶ حافظ

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم
هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن
چنگ خمیده قامت می‌خواندت به عشرت
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز
احوال گنج قارون کایام داد بر باد
گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان
کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ
هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
دردا که این معما شرح و بیان ندارد
ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد
بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد
مست است و در حق او کس این گمان ندارد
در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد
کان شوخ سربریده بند زبان ندارد
زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد


غزل شمارهٔ ۱۱۷ حافظ

دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد
سر ما فرونیاید به کمان ابروی کس
ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم
به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله
شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن
من و شمع صبحگاهی سزد ار به هم بگرییم
سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریم
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد
که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد
تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد
به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد
مگر آن که شمع رویت به رهم چراغ دارد
که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد
طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد
که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد


غزل شمارهٔ ۱۱۶ حافظ

کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد
چو خامه در ره فرمان او سر طاعت
کسی به وصل تو چون شمع یافت پروانه
به پای بوس تو دست کسی رسید که او
ز زهد خشک ملولم کجاست باده ناب
ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که تو را
کسی که از ره تقوا قدم برون ننهاد
دل شکسته حافظ به خاک خواهد برد
محقق است که او حاصل بصر دارد
نهاده‌ایم مگر او به تیغ بردارد
که زیر تیغ تو هر دم سری دگر دارد
چو آستانه بدین در همیشه سر دارد
که بوی باده مدامم دماغ تر دارد
دمی ز وسوسه عقل بی‌خبر دارد
به عزم میکده اکنون ره سفر دارد
چو لاله داغ هوایی که بر جگر دارد


غزل شمارهٔ ۹۵ حافظ

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت
پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل
زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی
خرابم می‌کند هر دم فریب چشم جادویت
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت
برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت


غزل شمارهٔ ۸۷ حافظ

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
زین آتش نهفته که در سینه من است
می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان
می خور که هر که آخر کار جهان بدید
بر برگ گل به خون شقایق نوشته‌اند
حافظ چو آب لطف ز نظم تو می‌چکد
آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
زین فتنه‌ها که دامن آخرزمان گرفت
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت


غزل شمارهٔ ۸۶ حافظ

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت
آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت
زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
هر سروقد که بر مه و خور حسن می‌فروخت
زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست
حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت
کار چراغ خلوتیان باز درگرفت
وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت
وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت
گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت
عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت
چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت
کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت
تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت