غزل شمارهٔ ۲۱۵ حافظ

به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست
مباحثی که در آن مجلس جنون می‌رفت
دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی
قیاس کردم و آن چشم جادوانه مست
بگفتمش به لبم بوسه‌ای حوالت کن
ز اخترم نظری سعد در ره است که دوش
دهان یار که درمان درد حافظ داشت
که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود
به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود
ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود
ز نامساعدی بختش اندکی گله بود
هزار ساحر چون سامریش در گله بود
به خنده گفت کی ات با من این معامله بود
میان ماه و رخ یار من مقابله بود
فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود


غزل شمارهٔ ۲۰۹ حافظ

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها می‌کردم
یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد
سر ز حسرت به در میکده‌ها برکردم
نازنینتر ز قدت در چمن ناز نرست
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو
ور نه هیچ از دل بی‌رحم تو تقصیر نبود
هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود
که در او آه مرا قوت تاثیر نبود
چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود
جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود


غزل شمارهٔ ۲۰۸ حافظ

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق
دولت از مرغ همایون طلب و سایه او
گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود
آن چه در مذهب ارباب طریقت نبود
تیره آن دل که در او شمع محبت نبود
زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود
شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود
نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود


غزل شمارهٔ ۲۰۴ حافظ

یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می‌کشت
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس
یاد باد آن که رخت شمع طرب می‌افروخت
یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب
یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی
یاد باد آن که نگارم چو کمر بربستی
یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست
یاد باد آن که به اصلاح شما می‌شد راست
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
معجز عیسویت در لب شکرخا بود
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
وین دل سوخته پروانه ناپروا بود
آن که او خنده مستانه زدی صهبا بود
در میان من و لعل تو حکایت‌ها بود
در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود
وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود
نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود


غزل شمارهٔ ۱۸۴ حافظ

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
آسمان بار امانت نتوانست کشید
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
با من راه نشین باده مستانه زدند
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند


غزل شمارهٔ ۱۷۹ حافظ

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
توانگرا دل درویش خود به دست آور
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند


غزل شمارهٔ ۱۷۰ حافظ

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دین و دل
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
چهره خندان شمع آفت پروانه شد
قطره باران ما گوهر یک دانه شد
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد


غزل شمارهٔ ۱۶۰ حافظ

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
روا مدار خدایا که در حریم وصال
همای گو مفکن سایه شرف هرگز
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد


غزل شمارهٔ ۱۴۹ حافظ

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد
خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو
بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین
صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی
از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش
سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز
نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار
خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت
بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم
ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد
که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی‌گیرد
که فکری در درون ما از این بهتر نمی‌گیرد
عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی‌گیرد
که پیر می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرد
که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی‌گیرد
برو کاین وعظ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گیرد
دلش بس تنگ می‌بینم مگر ساغر نمی‌گیرد
زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گیرد
اگر می‌گیرد این آتش زمانی ور نمی‌گیرد
دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد
که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی‌گیرد


غزل شمارهٔ ۱۴۴ حافظ

به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد
مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر
گل مراد تو آن گه نقاب بگشاید
گدایی در میخانه طرفه اکسیریست
به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی
تو کز سرای طبیعت نمی‌روی بیرون
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور
ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی
دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی
گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ
که خاک میکده کحل بصر توانی کرد
بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد
که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد
گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد
که سودها کنی ار این سفر توانی کرد
کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد
طمع مدار که کار دگر توانی کرد
چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد
به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد