غزل شمارهٔ ۳۲۵ حافظ

گر دست دهد خاک کف پای نگارم
بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است
پروانه او گر رسدم در طلب جان
امروز مکش سر ز وفای من و اندیش
زلفین سیاه تو به دلداری عشاق
ای باد از آن باده نسیمی به من آور
گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری
دامن مفشان از من خاکی که پس از من
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است
بر لوح بصر خط غباری بنگارم
از موج سرشکم که رساند به کنارم
چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم
زان شب که من از غم به دعا دست برآرم
دادند قراری و ببردند قرارم
کان بوی شفابخش بود دفع خمارم
من نقد روان در دمش از دیده شمارم
زین در نتواند که برد باد غبارم
عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم


غزل شمارهٔ ۳۱۶ حافظ

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
من از آن روز که دربند توام آزادم


غزل شمارهٔ ۳۱۱ حافظ

عاشق روی جوانی خوش نوخاسته‌ام
عاشق و رند و نظربازم و می‌گویم فاش
شرمم از خرقه آلوده خود می‌آید
خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز
با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
و از خدا دولت این غم به دعا خواسته‌ام
تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام
که بر او وصله به صد شعبده پیراسته‌ام
هم بدین کار کمربسته و برخاسته‌ام
در غم افزوده‌ام آنچ از دل و جان کاسته‌ام
بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته‌ام


غزل شمارهٔ ۲۹۴ حافظ

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع


غزل شمارهٔ ۲۹۳ حافظ

بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
برکشد آینه از جیب افق چرخ و در آن
در زوایای طربخانه جمشید فلک
چنگ در غلغله آید که کجا شد منکر
وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگیر
طره شاهد دنیی همه بند است و فریب
عمر خسرو طلب ار نفع جهان می‌خواهی
مظهر لطف ازل روشنی چشم امل
شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع
بنماید رخ گیتی به هزاران انواع
ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع
جام در قهقهه آید که کجا شد مناع
که به هر حالتی این است بهین اوضاع
عارفان بر سر این رشته نجویند نزاع
که وجودیست عطابخش کریم نفاع
جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع


غزل شمارهٔ ۲۸۵ حافظ

در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان
گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی
ساقی بهار می‌رسد و وجه می‌نماند
عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار
تا چند همچو شمع زبان آوری کنی
ای پادشاه صورت و معنی که مثل تو
چندان بمان که خرقه ازرق کند قبول
حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش
تا دید محتسب که سبو می‌کشد به دوش
کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش
درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش
فکری بکن که خون دل آمد ز غم به جوش
عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش
پروانه مراد رسید ای محب خموش
نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش
بخت جوانت از فلک پیر ژنده پوش


غزل شمارهٔ ۲۷۳ حافظ

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
شکنج زلف پریشان به دست باد مده
گرت هواست که با خضر همنشین باشی
زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست
طریق خدمت و آیین بندگی کردن
دگر به صید حرم تیغ برمکش زنهار
تو شمع انجمنی یک زبان و یک دل شو
کمال دلبری و حسن در نظربازیست
خموش حافظ و از جور یار ناله مکن
حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش
نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش
بیا و نوگل این بلبل غزل خوان باش
خدای را که رها کن به ما و سلطان باش
و از آن که با دل ما کرده‌ای پشیمان باش
خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش
به شیوه نظر از نادران دوران باش
تو را که گفت که در روی خوب حیران باش


غزل شمارهٔ ۲۶۰ حافظ

ای سرو ناز حسن که خوش می‌روی به ناز
فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل
آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست
پروانه را ز شمع بود سوز دل ولی
صوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوش
از طعنه رقیب نگردد عیار من
دل کز طواف کعبه کویت وقوف یافت
هر دم به خون دیده چه حاجت وضو چو نیست
چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان
عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز
ببریده‌اند بر قد سروت قبای ناز
چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز
بی شمع عارض تو دلم را بود گداز
بشکست عهد چون در میخانه دید باز
چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
از شوق آن حریم ندارد سر حجاز
بی طاق ابروی تو نماز مرا جواز
حافظ که دوش از لب ساقی شنید راز


غزل شمارهٔ ۲۵۸ حافظ

هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز
روندگان طریقت ره بلا سپرند
غم حبیب نهان به ز گفت و گوی رقیب
اگر چه حسن تو از عشق غیر مستغنیست
چه گویمت که ز سوز درون چه می‌بینم
چه فتنه بود که مشاطه قضا انگیخت
بدین سپاس که مجلس منور است به دوست
غرض کرشمه حسن است ور نه حاجت نیست
غزل سرایی ناهید صرفه‌ای نبرد
ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز
رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز
که نیست سینه ارباب کینه محرم راز
من آن نیم که از این عشقبازی آیم باز
ز اشک پرس حکایت که من نیم غماز
که کرد نرگس مستش سیه به سرمه ناز
گرت چو شمع جفایی رسد بسوز و بساز
جمال دولت محمود را به زلف ایاز
در آن مقام که حافظ برآورد آواز


غزل شمارهٔ ۲۵۷ حافظ

روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ
ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش
چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک
در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص
صوف برکش ز سر و باده صافی درکش
دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش
میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش
رفته گیر از برم وز آتش و آب دل و چشم
حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را
پیش شمع آتش پروا نه به جان گو درگیر
بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر
در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر
آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر
ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گیر
سیم درباز و به زر سیمبری در بر گیر
بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر
بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر
گونه‌ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر
که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر