غزل شمارهٔ ۳۵۳ حافظ

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور
تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است
هرگز نمی‌شود ز سر خود خبر مرا
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
این تقویم تمام که با شاهدان شهر
حافظ جناب پیر مغان جای دولت است
صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم
با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم
گفتم کنایتی و مکرر نمی‌کنم
تا در میان میکده سر بر نمی‌کنم
محتاج جنگ نیست برادر نمی‌کنم
ناز و کرشمه بر سر منبر نمی‌کنم
من ترک خاک بوسی این در نمی‌کنم


غزل شمارهٔ ۳۵۰ حافظ

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
سخن درست بگویم نمی‌توانم دید
چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه
به دور لاله دماغ مرا علاج کنید
ز روی دوست مرا چون گل مراد شکفت
گدای میکده‌ام لیک وقت مستی بین
مرا که نیست ره و رسم لقمه پرهیزی
به تخت گل بنشانم بتی چو سلطانی
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ
بهار توبه شکن می‌رسد چه چاره کنم
که می خورند حریفان و من نظاره کنم
پیاله گیرم و از شوق جامه پاره کنم
گر از میانه بزم طرب کناره کنم
حواله سر دشمن به سنگ خاره کنم
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
چرا ملامت رند شرابخواره کنم
ز سنبل و سمنش ساز طوق و یاره کنم
به بانگ بربط و نی رازش آشکاره کنم


غزل شمارهٔ ۳۴۶ حافظ

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها
عشق دردانه‌ست و من غواص و دریا میکده
لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق
بازکش یک دم عنان ای ترک شهرآشوب من
من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنج‌ها
چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست
عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار
من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست
گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم
عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست
دوش لعلش عشوه‌ای می‌داد حافظ را ولی
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم
سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم
داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم
تا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم
کی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنم
کجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم
عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم
کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم
گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم
تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم
من نه آنم کز وی این افسانه‌ها باور کنم


غزل شمارهٔ ۳۴۵ حافظ

بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم
آه کز طعنه بدخواه ندیدم رویت
برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر
برق غیرت چو چنین می‌جهد از مکمن غیب
شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت
مددی گر به چراغی نکند آتش طور
حافظا خلد برین خانه موروث من است
زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم
نیست چون آینه‌ام روی ز آهن چه کنم
کارفرمای قدر می‌کند این من چه کنم
تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم
دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم
چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم
اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم


غزل شمارهٔ ۳۴۱ حافظ

گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
زهد رندان نوآموخته راهی بدهیست
شاه شوریده سران خوان من بی‌سامان را
بر جبین نقش کن از خون دل من خالی
اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا
شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان
من اگر باده خورم ور نه چه کارم با کس
شیوه مستی و رندی نرود از پیشم
من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم
زان که در کم خردی از همه عالم بیشم
تا بدانند که قربان تو کافرکیشم
تا در این خرقه ندانی که چه نادرویشم
که ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم
حافظ راز خود و عارف وقت خویشم


غزل شمارهٔ ۳۳۲ حافظ

مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
نصاب حسن در حد کمال است
چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی
چنان پر شد فضای سینه از دوست
قدح پر کن که من در دولت عشق
قراری بسته‌ام با می فروشان
مبادا جز حساب مطرب و می
در این غوغا که کس کس را نپرسد
خوشا آن دم کز استغنای مستی
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
چو حافظ گنج او در سینه دارم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
زکاتم ده که مسکین و فقیرم
به سیب بوستان و شهد و شیرم
که فکر خویش گم شد از ضمیرم
جوان بخت جهانم گر چه پیرم
که روز غم بجز ساغر نگیرم
اگر نقشی کشد کلک دبیرم
من از پیر مغان منت پذیرم
فراغت باشد از شاه و وزیرم
ز بام عرش می‌آید صفیرم
اگر چه مدعی بیند حقیرم


غزل شمارهٔ ۳۲۹ حافظ

جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
ساقی بیا که از مدد بخت کارساز
جامی بده که باز به شادی روی شاه
راهم مزن به وصف زلال خضر که من
شاها اگر به عرش رسانم سریر فضل
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال
ور باورت نمی‌کند از بنده این حدیث
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
منصور بن مظفر غازیست حرز من
عهد الست من همه با عشق شاه بود
گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه
شاهین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاه
ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود
شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد
بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح
بوی تو می‌شنیدم و بر یاد روی تو
مستی به آب یک دو عنب وضع بنده نیست
با سیر اختر فلکم داوری بسیست
شکر خدا که باز در این اوج بارگاه
نامم ز کارخانه عشاق محو باد
شبل الاسد به صید دلم حمله کرد و من
ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر
بنما به من که منکر حسن رخ تو کیست
بر من فتاد سایه خورشید سلطنت
مقصود از این معامله بازارتیزی است
یعنی غلام شاهم و سوگند می‌خورم
کامی که خواستم ز خدا شد میسرم
پیرانه سر هوای جوانیست در سرم
از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم
مملوک این جنابم و مسکین این درم
کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم
از گفته کمال دلیلی بیاورم
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
و از این خجسته نام بر اعدا مظفرم
و از شاهراه عمر بدین عهد بگذرم
من نظم در چرا نکنم از که کمترم
کی باشد التفات به صید کبوترم
در سایه تو ملک فراغت میسرم
گویی که تیغ توست زبان سخنورم
نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم
من سالخورده پیر خرابات پرورم
انصاف شاه باد در این قصه یاورم
طاووس عرش می‌شنود صیت شهپرم
گر جز محبت تو بود شغل دیگرم
گر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم
من کی رسم به وصل تو کز ذره کمترم
تا دیده‌اش به گزلک غیرت برآورم
و اکنون فراغت است ز خورشید خاورم
نی جلوه می‌فروشم و نی عشوه می‌خرم


غزل شمارهٔ ۳۲۱ حافظ

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا
ای گلبن جوان بر دولت بخور که من
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود
قسمت حوالتم به خرابات می‌کند
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت
از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید
من پیر سال و ماه نیم یار بی‌وفاست
دوشم نوید داد عنایت که حافظا
هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم
بر منتهای همت خود کامران شدم
در سایه تو بلبل باغ جهان شدم
در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
هر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم
کز ساکنان درگه پیر مغان شدم
با جام می به کام دل دوستان شدم
ایمن ز شر فتنه آخرزمان شدم
بر من چو عمر می‌گذرد پیر از آن شدم
بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم


غزل شمارهٔ ۳۱۴ حافظ

دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست
از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور
عافیت چشم مدار از من میخانه نشین
در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است
بعد از اینم چه غم از تیر کج انداز حسود
بوسه بر درج عقیق تو حلال است مرا
صنمی لشکریم غارت دل کرد و برفت
رتبت دانش حافظ به فلک برشده بود
لیکن از لطف لبت صورت جان می‌بستم
دیرگاه است کز این جام هلالی مستم
در سر کوی تو از پای طلب ننشستم
که دم از خدمت رندان زده‌ام تا هستم
تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم
چون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم
که به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم
آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم
کرد غمخواری شمشاد بلندت پستم


غزل شمارهٔ ۳۱۲ حافظ

بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد
از بازگشت شاه در این طرفه منزل است
پیمان شکن هرآینه گردد شکسته حال
می‌جست از سحاب امل رحمتی ولی
در نیل غم فتاد سپهرش به طنز گفت
ساقی چو یار مه رخ و از اهل راز بود
لله حمد معترف غایه النعم
تا جان فشانمش چو زر و سیم در قدم
آهنگ خصم او به سراپرده عدم
ان العهود عند ملیک النهی ذمم
جز دیده‌اش معاینه بیرون نداد نم
ان قد ندمت و ما ینفع الندم
حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم