غزل شمارهٔ ۲۷۰ حافظ

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس
گشته‌ام در جهان و آخر کار
آن چنان در هوای خاک درش
من به گوش خود از دهانش دوش
سوی من لب چه می‌گزی که مگوی
بی تو در کلبه گدایی خویش
همچو حافظ غریب در ره عشق
زهر هجری چشیده‌ام که مپرس
دلبری برگزیده‌ام که مپرس
می‌رود آب دیده‌ام که مپرس
سخنانی شنیده‌ام که مپرس
لب لعلی گزیده‌ام که مپرس
رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس
به مقامی رسیده‌ام که مپرس


غزل شمارهٔ ۲۶۲ حافظ

حال خونین دلان که گوید باز
شرمش از چشم می پرستان باد
جز فلاطون خم نشین شراب
هر که چون لاله کاسه گردان شد
نگشاید دلم چو غنچه اگر
بس که در پرده چنگ گفت سخن
گرد بیت الحرام خم حافظ
و از فلک خون خم که جوید باز
نرگس مست اگر بروید باز
سر حکمت به ما که گوید باز
زین جفا رخ به خون بشوید باز
ساغری از لبش نبوید باز
ببرش موی تا نموید باز
گر نمیرد به سر بپوید باز


غزل شمارهٔ ۲۵۳ حافظ

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست
این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است
تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد
دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد
اندیشه از محیط فنا نیست هر که را
در هر طرف ز خیل حوادث کمین‌گهیست
بی عمر زنده‌ام من و این بس عجب مدار
حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان
بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر
بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر
زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
روز فراق را که نهد در شمار عمر
این نقش ماند از قلمت یادگار عمر


غزل شمارهٔ ۲۵۰ حافظ

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
سینه گو شعله آتشکده فارس بکش
دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
دوش می‌گفت به مژگان درازت بکشم
حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
مزد اگر می‌طلبی طاعت استاد ببر
وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر


غزل شمارهٔ ۲۴۷ حافظ

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار
به شکر آن که شکفتی به کام بخت ای گل
حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی
جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است
کنون که چشمه قند است لعل نوشینت
مکارم تو به آفاق می‌برد شاعر
چو ذکر خیر طلب می‌کنی سخن این است
غبار غم برود حال خوش شود حافظ
وز او به عاشق بی‌دل خبر دریغ مدار
نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار
کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار
ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار
سخن بگوی و ز طوطی شکر دریغ مدار
از او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار
که در بهای سخن سیم و زر دریغ مدار
تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار


غزل شمارهٔ ۲۴۵ حافظ

الا ای طوطی گویای اسرار
سرت سبز و دلت خوش باد جاوید
سخن سربسته گفتی با حریفان
به روی ما زن از ساغر گلابی
چه ره بود این که زد در پرده مطرب
از آن افیون که ساقی در می‌افکند
سکندر را نمی‌بخشند آبی
بیا و حال اهل درد بشنو
بت چینی عدوی دین و دل‌هاست
به مستوران مگو اسرار مستی
به یمن دولت منصور شاهی
خداوندی به جای بندگان کرد
مبادا خالیت شکر ز منقار
که خوش نقشی نمودی از خط یار
خدا را زین معما پرده بردار
که خواب آلوده‌ایم ای بخت بیدار
که می‌رقصند با هم مست و هشیار
حریفان را نه سر ماند نه دستار
به زور و زر میسر نیست این کار
به لفظ اندک و معنی بسیار
خداوندا دل و دینم نگه دار
حدیث جان مگو با نقش دیوار
علم شد حافظ اندر نظم اشعار
خداوندا ز آفاتش نگه دار


غزل شمارهٔ ۲۴۳ حافظ

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن
خوش می‌کنم به باده مشکین مشام جان
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت
یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان
اینش سزا نبود دل حق گزار من
محروم اگر شدم ز سر کوی او چه شد
ساقی بیا که عشق ندا می‌کند بلند
ما باده زیر خرقه نه امروز می‌خوریم
ما می به بانگ چنگ نه امروز می‌کشیم
پند حکیم محض صواب است و عین خیر
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس
از یار آشنا سخن آشنا شنید
کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید
کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید
در حیرتم که باده فروش از کجا شنید
دل شرح آن دهد که چه گفت و چه‌ها شنید
کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید
از گلشن زمانه که بوی وفا شنید
کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنید
صد بار پیر میکده این ماجرا شنید
بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید
فرخنده آن کسی که به سمع رضا شنید
دربند آن مباش که نشنید یا شنید


غزل شمارهٔ ۲۲۷ حافظ

گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف
دوش می‌گفت که فردا بدهم کام دلت
حسن خلقی ز خدا می‌طلبم خوی تو را
ذره را تا نبود همت عالی حافظ
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
حیوانی که ننوشد می و انسان نشود
ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود
که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود
طالب چشمه خورشید درخشان نشود


غزل شمارهٔ ۲۲۴ حافظ

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی
سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی
ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
من گدا هوس سروقامتی دارم
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم
به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید
بیار باده و اول به دست حافظ ده
به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود
چرا که بی سر زلف توام به سر نرود
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
که آبروی شریعت بدین قدر نرود
که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
وفای عهد من از خاطرت به درنرود
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
چو باشه در پی هر صید مختصر نرود
به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود


غزل شمارهٔ ۲۱۷ حافظ

مسلمانان مرا وقتی دلی بود
به گردابی چو می‌افتادم از غم
دلی همدرد و یاری مصلحت بین
ز من ضایع شد اندر کوی جانان
هنر بی‌عیب حرمان نیست لیکن
بر این جان پریشان رحمت آرید
مرا تا عشق تعلیم سخن کرد
مگو دیگر که حافظ نکته‌دان است
که با وی گفتمی گر مشکلی بود
به تدبیرش امید ساحلی بود
که استظهار هر اهل دلی بود
چه دامنگیر یا رب منزلی بود
ز من محرومتر کی سائلی بود
که وقتی کاردانی کاملی بود
حدیثم نکته هر محفلی بود
که ما دیدیم و محکم جاهلی بود