غزل شمارهٔ ۳۱۵ حافظ

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق
بیار باده که عمریست تا من از سر امن
اگر ز مردم هشیاری ای نصیحتگو
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت
بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
که در هوای رخت چون به مهر پیوستم
به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم
سخن به خاک میفکن چرا که من مستم
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم


غزل شمارهٔ ۳۰۹ حافظ

عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی
بزمگاهی دل نشان چون قصر فردوس برین
صف نشینان نیکخواه و پیشکاران باادب
باده گلرنگ تلخ تیز خوش خوار سبک
غمزه ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ
نکته دانی بذله گو چون حافظ شیرین سخن
هر که این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه
مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام
همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام
دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام
گلشنی پیرامنش چون روضه دارالسلام
دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام
نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام
زلف جانان از برای صید دل گسترده دام
بخشش آموزی جهان افروز چون حاجی قوام
وان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام


غزل شمارهٔ ۲۹۶ حافظ

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من
از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد
ابروی دوست کی شود دست کش خیال من
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل
من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک
بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خورد
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف
وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف
یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف
مغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف
مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف
پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف


غزل شمارهٔ ۲۹۱ حافظ

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش
از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش


غزل شمارهٔ ۲۸۶ حافظ

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست
ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کرد
وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
سخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش
زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش
زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش


غزل شمارهٔ ۲۸۵ حافظ

در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان
گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی
ساقی بهار می‌رسد و وجه می‌نماند
عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار
تا چند همچو شمع زبان آوری کنی
ای پادشاه صورت و معنی که مثل تو
چندان بمان که خرقه ازرق کند قبول
حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش
تا دید محتسب که سبو می‌کشد به دوش
کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش
درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش
فکری بکن که خون دل آمد ز غم به جوش
عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش
پروانه مراد رسید ای محب خموش
نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش
بخت جوانت از فلک پیر ژنده پوش


غزل شمارهٔ ۲۸۳ حافظ

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
شد آن که اهل نظر بر کناره می‌رفتند
به صوت چنگ بگوییم آن حکایت‌ها
شراب خانگی ترس محتسب خورده
ز کوی میکده دوشش به دوش می‌بردند
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
محل نور تجلیست رای انور شاه
بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر
رموز مصلحت ملک خسروان دانند
که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
که از نهفتن آن دیگ سینه می‌زد جوش
به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش
امام شهر که سجاده می‌کشید به دوش
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش
که هست گوش دلش محرم پیام سروش
گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش


غزل شمارهٔ ۲۸۱ حافظ

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا
به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد
در مقامی که به یاد لب او می نوشند
عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
چشم دارم که سلامی برسانی ز منش
جای دل‌های عزیز است به هم برمزنش
محترم دار در آن طره عنبرشکنش
سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش
هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش
سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش
آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش


غزل شمارهٔ ۲۷۷ حافظ

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود
ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل
صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
جانب عشق عزیز است فرومگذارش
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
نازپرورد وصال است مجو آزارش


غزل شمارهٔ ۲۷۴ حافظ

به دور لاله قدح گیر و بی‌ریا می‌باش
نگویمت که همه ساله می پرستی کن
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی
چو غنچه گر چه فروبستگیست کار جهان
وفا مجوی ز کس ور سخن نمی‌شنوی
مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ
به بوی گل نفسی همدم صبا می‌باش
سه ماه می خور و نه ماه پارسا می‌باش
بنوش و منتظر رحمت خدا می‌باش
بیا و همدم جام جهان نما می‌باش
تو همچو باد بهاری گره گشا می‌باش
به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می‌باش
ولی معاشر رندان پارسا می‌باش