غزل شمارهٔ ۳۹۸ حافظ

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسیست
برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند
تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت
پیران سخن ز تجربه گویند گفتمت
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست
ساقی که جامت از می صافی تهی مباد
سرمست در قبای زرافشان چو بگذری
چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن
ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن
همت در این عمل طلب از می فروش کن
هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن
خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن
صد جان فدای یار نصیحت نیوش کن
چشم عنایتی به من دردنوش کن
یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن


غزل شمارهٔ ۳۹۱ حافظ

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
غم دل چند توان خورد که ایام نماند
مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او
باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش
دست رنج تو همان به که شود صرف به کام
پیر میخانه همی‌خواند معمایی دوش
بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل
تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن
گو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن
رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن
اعتبار سخن عام چه خواهد بودن
دانی آخر که به ناکام چه خواهد بودن
از خط جام که فرجام چه خواهد بودن
تا جزای من بدنام چه خواهد بودن


غزل شمارهٔ ۳۸۷ حافظ

شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم
گفت حافظ من و تو محرم این راز نه‌ایم
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان


غزل شمارهٔ ۳۸۵ حافظ

یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
دل آزرده ما را به نسیمی بنواز
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
دیده‌ها در طلب لعل یمانی خون شد
برو ای طایر میمون همایون آثار
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
آن که بودی وطنش دیده حافظ یا رب
وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان
یعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان
یار مه روی مرا نیز به من بازرسان
یا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان
پیش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان
بشنو ای پیک خبرگیر و سخن بازرسان
به مرادش ز غریبی به وطن بازرسان


غزل شمارهٔ ۳۷۸ حافظ

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
خوش برانیم جهان در نظر راهروان
آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
التفاتش به می صاف مروق نکنیم
فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم
تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم


غزل شمارهٔ ۳۷۶ حافظ

دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
نیست در کس کرم و وقت طرب می‌گذرد
خوش هواییست فرح بخش خدایا بفرست
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی
می‌کشیم از قدح لاله شرابی موهوم
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
چاره آن است که سجاده به می بفروشیم
نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم
لاجرم ز آتش حرمان و هوس می‌جوشیم
چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم
بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم


غزل شمارهٔ ۳۷۴ حافظ

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
سخندانیّ و خوشخوانی نمی‌ورزند در شیراز
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
نسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیم
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم


غزل شمارهٔ ۳۷۰ حافظ

صلاح از ما چه می‌جویی که مستان را صلا گفتیم
در میخانه‌ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود
من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده‌ام لیکن
اگر بر من نبخشایی پشیمانی خوری آخر
قدت گفتم که شمشاد است بس خجلت به بار آورد
جگر چون نافه‌ام خون گشت کم زینم نمی‌باید
تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار درنگرفت
به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم
گرت باور بود ور نه سخن این بود و ما گفتیم
بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم
به خاطر دار این معنی که در خدمت کجا گفتیم
که این نسبت چرا کردیم و این بهتان چرا گفتیم
جزای آن که با زلفت سخن از چین خطا گفتیم
ز بدعهدی گل گویی حکایت با صبا گفتیم


غزل شمارهٔ ۳۶۷ حافظ

فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من
مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری
دلبر از ما به صد امید ستد اول دل
غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش
فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن
گوهر معرفت آموز که با خود ببری
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش
که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم
روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم
سال‌ها شد که منم بر در میخانه مقیم
ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم
سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رمیم
ظاهرا عهد فرامش نکند خلق کریم
کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم
درد عاشق نشود به به مداوای حکیم
که نصیب دگران است نصاب زر و سیم
ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم


غزل شمارهٔ ۳۶۳ حافظ

دردم از یار است و درمان نیز هم
این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن
یاد باد آن کو به قصد خون ما
دوستان در پرده می‌گویم سخن
چون سر آمد دولت شب‌های وصل
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
اعتمادی نیست بر کار جهان
عاشق از قاضی نترسد می بیار
محتسب داند که حافظ عاشق است
دل فدای او شد و جان نیز هم
یار ما این دارد و آن نیز هم
عهد را بشکست و پیمان نیز هم
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
بگذرد ایام هجران نیز هم
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
بلکه بر گردون گردان نیز هم
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
و آصف ملک سلیمان نیز هم