غزل شمارهٔ ۳۶۵ حافظ

عمریست تا به راه غمت رو نهاده‌ایم
طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ایم
عمری گذشت تا به امید اشارتی
ما ملک عافیت نه به لشکر گرفته‌ایم
تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز
بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال
در گوشه امید چو نظارگان ماه
گفتی که حافظا دل سرگشته‌ات کجاست
روی و ریای خلق به یک سو نهاده‌ایم
در راه جام و ساقی مه رو نهاده‌ایم
هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده‌ایم
چشمی بدان دو گوشه ابرو نهاده‌ایم
ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده‌ایم
بنیاد بر کرشمه جادو نهاده‌ایم
همچون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ایم
چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده‌ایم
در حلقه‌های آن خم گیسو نهاده‌ایم


غزل شمارهٔ ۳۶۴ حافظ

ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ای
پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد
کار از تو می‌رود مددی ای دلیل راه
چون لاله می مبین و قدح در میان کار
گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
همراز عشق و همنفس جام باده‌ایم
تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم
ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم
کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم
این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم
نقش غلط مبین که همان لوح ساده‌ایم


غزل شمارهٔ ۳۶۱ حافظ

آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا
بسته‌ام در خم گیسوی تو امید دراز
ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است
پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد
صوفی صومعه عالم قدسم لیکن
با من راه نشین خیز و سوی میکده آی
مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود
خوشم آمد که سحر خسرو خاور می‌گفت
خاک می‌بوسم و عذر قدمش می‌خواهم
بنده معتقد و چاکر دولتخواهم
آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم
ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم
و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم
حالیا دیر مغان است حوالتگاهم
تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم
آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم
با همه پادشهی بنده تورانشاهم


غزل شمارهٔ ۳۶۰ حافظ

گر از این منزل ویران به سوی خانه روم
زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسم
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک
آشنایان ره عشق گرم خون بخورند
بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار
گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز
خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر
دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم
نذر کردم که هم از راه به میخانه روم
به در صومعه با بربط و پیمانه روم
ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم
چند و چند از پی کام دل دیوانه روم
سجده شکر کنم و از پی شکرانه روم
سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم


غزل شمارهٔ ۳۵۹ حافظ

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تازیان را غم احوال گران باران نیست
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
به هواداری آن سرو خرامان بروم
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
همره کوکبه آصف دوران بروم


غزل شمارهٔ ۳۵۷ حافظ

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
کس ندیده‌ست ز مشک ختن و نافه چین
دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید
این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم
فکر دور است همانا که خطا می‌بینم
این همه از نظر لطف شما می‌بینم
با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم
آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینم
که من او را ز محبان شما می‌بینم


غزل شمارهٔ ۳۵۵ حافظ

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح
سینه تنگ من و بار غم او هیهات
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
بنده آصف عهدم دلم از راه مبر
بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
این متاعم که همی‌بینی و کمتر زینم
که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
که مکدر شود آیینه مهرآیینم


غزل شمارهٔ ۳۵۲ حافظ

روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم
تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن
با صبا افتان و خیزان می‌روم تا کوی دوست
خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش از این
زلف دلبر دام راه و غمزه‌اش تیر بلاست
دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش
حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی
در لباس فقر کار اهل دولت می‌کنم
در کمینم و انتظار وقت فرصت می‌کنم
در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم
و از رفیقان ره استمداد همت می‌کنم
لطف‌ها کردی بتا تخفیف زحمت می‌کنم
یاد دار ای دل که چندینت نصیحت می‌کنم
زین دلیری‌ها که من در کنج خلوت می‌کنم
بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم


غزل شمارهٔ ۳۴۶ حافظ

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها
عشق دردانه‌ست و من غواص و دریا میکده
لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق
بازکش یک دم عنان ای ترک شهرآشوب من
من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنج‌ها
چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست
عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار
من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست
گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم
عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست
دوش لعلش عشوه‌ای می‌داد حافظ را ولی
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم
سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم
داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم
تا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم
کی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنم
کجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم
عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم
کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم
گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم
تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم
من نه آنم کز وی این افسانه‌ها باور کنم


غزل شمارهٔ ۳۴۴ حافظ

عمریست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنم
بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود
اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو
تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهی
هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را
با آن که از وی غایبم و از می چو حافظ تایبم
دست شفاعت هر زمان در نیک نامی می‌زنم
دامی به راهی می‌نهم مرغی به دامی می‌زنم
حالی من اندر عاشقی داو تمامی می‌زنم
گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی می‌زنم
نقش خیالی می‌کشم فال دوامی می‌زنم
این آه خون افشان که من هر صبح و شامی می‌زنم
در مجلس روحانیان گه گاه جامی می‌زنم