غزل شمارهٔ ۴۳۶ حافظ

آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی
هر چند که هجران ثمر وصل برآرد
آمرزش نقد است کسی را که در این جا
در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد
مفروش به باغ ارم و نخوت شداد
تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا
آلودگی خرقه خرابی جهان است
از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ
گردون ورق هستی ما درننوشتی
دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی
یاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی
چون بالش زر نیست بسازیم به خشتی
یک شیشه می و نوش لبی و لب کشتی
حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی
کو راهروی اهل دلی پاک سرشتی
تقدیر چنین بود چه کردی که نهشتی


غزل شمارهٔ ۴۲۴ حافظ

از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای
از دامن تو دست ندارند عاشقان
از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا
آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای
پیراهن صبوری ایشان دریده‌ای
در دلبری به غایت خوبی رسیده‌ای
معذور دارمت که تو او را ندیده‌ای
بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده‌ای


غزل شمارهٔ ۴۲۱ حافظ

در سرای مغان رفته بود و آب زده
سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر
شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده
عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز
گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت
ز شور و عربده شاهدان شیرین کار
سلام کردم و با من به روی خندان گفت
که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای
وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم
فلک جنیبه کش شاه نصره الدین است
خرد که ملهم غیب است بهر کسب شرف
نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده
ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده
عذار مغبچگان راه آفتاب زده
شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده
ز جرعه بر رخ حور و پری گلاب زده
شکر شکسته سمن ریخته رباب زده
که ای خمارکش مفلس شراب زده
ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده
که خفته‌ای تو در آغوش بخت خواب زده
هزار صف ز دعاهای مستجاب زده
بیا ببین ملکش دست در رکاب زده
ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده


غزل شمارهٔ ۴۱۸ حافظ

گر تیغ بارد در کوی آن ماه
آیین تقوا ما نیز دانیم
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
من رند و عاشق در موسم گل
مهر تو عکسی بر ما نیفکند
الصبر مر و العمر فان
حافظ چه نالی گر وصل خواهی
گردن نهادیم الحکم لله
لیکن چه چاره با بخت گمراه
یا جام باده یا قصه کوتاه
آن گاه توبه استغفرالله
آیینه رویا آه از دلت آه
یا لیت شعری حتام القاه
خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه


غزل شمارهٔ ۴۱۷ حافظ

عیشم مدام است از لعل دلخواه
ای بخت سرکش تنگش به بر کش
ما را به رندی افسانه کردند
از دست زاهد کردیم توبه
جانا چه گویم شرح فراقت
کافر مبیناد این غم که دیده‌ست
شوق لبت برد از یاد حافظ
کارم به کام است الحمدلله
گه جام زر کش گه لعل دلخواه
پیران جاهل شیخان گمراه
و از فعل عابد استغفرالله
چشمی و صد نم جانی و صد آه
از قامتت سرو از عارضت ماه
درس شبانه ورد سحرگاه


غزل شمارهٔ ۴۱۶ حافظ

خنک نسیم معنبر شمامه‌ای دلخواه
دلیل راه شو ای طایر خجسته لقا
به یاد شخص نزارم که غرق خون دل است
منم که بی تو نفس می‌کشم زهی خجلت
ز دوستان تو آموخت در طریقت مهر
به عشق روی تو روزی که از جهان بروم
مده به خاطر نازک ملالت از من زود
که در هوای تو برخاست بامداد پگاه
که دیده آب شد از شوق خاک آن درگاه
هلال را ز کنار افق کنید نگاه
مگر تو عفو کنی ور نه چیست عذر گناه
سپیده دم که صبا چاک زد شعار سیاه
ز تربتم بدمد سرخ گل به جای گیاه
که حافظ تو خود این لحظه گفت بسم الله


غزل شمارهٔ ۴۱۵ حافظ

ای پیک راستان خبر یار ما بگو
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور
برهم چو می‌زد آن سر زلفین مشکبار
هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست
آن کس که منع ما ز خرابات می‌کند
گر دیگرت بر آن در دولت گذر بود
هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر
بر این فقیر نامه آن محتشم بخوان
جان‌ها ز دام زلف چو بر خاک می‌فشاند
جان پرور است قصهٔ ارباب معرفت
حافظ گرت به مجلس او راه می‌دهند
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
با یار آشنا سخن آشنا بگو
با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
گو این سخن معاینه در چشم ما بگو
گو در حضور پیر من این ماجرا بگو
بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو
شاهانه ماجرای گناه گدا بگو
با این گدا حکایت آن پادشا بگو
بر آن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو
رمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو
می نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو


غزل شمارهٔ ۴۱۳ حافظ

خط عذار یار که بگرفت ماه از او
ابروی دوست گوشه محراب دولت است
ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاک دار
کردار اهل صومعه‌ام کرد می پرست
سلطان غم هر آن چه تواند بگو بکن
ساقی چراغ می به ره آفتاب دار
آبی به روزنامه اعمال ما فشان
حافظ که ساز مطرب عشاق ساز کرد
آیا در این خیال که دارد گدای شهر
خوش حلقه‌ایست لیک به در نیست راه از او
آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او
کآیینه‌ایست جام جهان بین که آه از او
این دود بین که نامه من شد سیاه از او
من برده‌ام به باده فروشان پناه از او
گو برفروز مشعله صبحگاه از او
باشد توان سترد حروف گناه از او
خالی مباد عرصه این بزمگاه از او
روزی بود که یاد کند پادشاه از او


غزل شمارهٔ ۴۰۹ حافظ

ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
نرگس کرشمه می‌برد از حد برون خرام
خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمال
آرام و خواب خلق جهان را سبب تویی
با هر ستاره‌ای سر و کار است هر شبم
یاران همنشین همه از هم جدا شدند
حافظ طمع مبر ز عنایت که عاقبت
خورشید سایه پرور طرف کلاه تو
ای من فدای شیوه چشم سیاه تو
از دل نیایدش که نویسد گناه تو
زان شد کنار دیده و دل تکیه گاه تو
از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
ماییم و آستانه دولت پناه تو
آتش زند به خرمن غم دود آه تو


غزل شمارهٔ ۳۹۸ حافظ

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسیست
برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند
تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت
پیران سخن ز تجربه گویند گفتمت
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست
ساقی که جامت از می صافی تهی مباد
سرمست در قبای زرافشان چو بگذری
چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن
ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن
همت در این عمل طلب از می فروش کن
هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن
خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن
صد جان فدای یار نصیحت نیوش کن
چشم عنایتی به من دردنوش کن
یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن