غزل شمارهٔ ۵۳ حافظ

منم که گوشه میخانه خانقاه من است
گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک
ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله
غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست
مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی
از آن زمان که بر این آستان نهادم روی
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است
نوای من به سحر آه عذرخواه من است
گدای خاک در دوست پادشاه من است
جز این خیال ندارم خدا گواه من است
رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است
فراز مسند خورشید تکیه گاه من است
تو در طریق ادب باش و گو گناه من است


غزل شمارهٔ ۵۱ حافظ

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز
ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو
بنده طالع خویشم که در این قحط وفا
طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش
باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
وز پی دیدن او دادن جان کار من است
هر که دل بردن او دید و در انکار من است
شاهراهیست که منزلگه دلدار من است
عشق آن لولی سرمست خریدار من است
فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است
کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
نرگس او که طبیب دل بیمار من است
یار شیرین سخن نادره گفتار من است


غزل شمارهٔ ۴۴ حافظ

کنون که بر کف گل جام باده صاف است
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد
به درد و صاف تو را حکم نیست خوش درکش
ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر
حدیث مدعیان و خیال همکاران
خموش حافظ و این نکته‌های چون زر سرخ
به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است
چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است
که می حرام ولی به ز مال اوقاف است
که هر چه ساقی ما کرد عین الطاف است
که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است
همان حکایت زردوز و بوریاباف است
نگاه دار که قلاب شهر صراف است


غزل شمارهٔ ۴۳ حافظ

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است
از صبا هر دم مشام جان ما خوش می‌شود
ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد
مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق
نیست در بازار عالم خوشدلی ور زان که هست
از زبان سوسن آزاده‌ام آمد به گوش
حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلیست
وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است
آری آری طیب انفاس هواداران خوش است
ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است
دوست را با ناله شب‌های بیداران خوش است
شیوه رندی و خوش باشی عیاران خوش است
کاندر این دیر کهن کار سبکباران خوش است
تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است


غزل شمارهٔ ۴۲ حافظ

حال دل با تو گفتنم هوس است
طمع خام بین که قصه فاش
شب قدری چنین عزیز و شریف
وه که دردانه‌ای چنین نازک
ای صبا امشبم مدد فرمای
از برای شرف به نوک مژه
همچو حافظ به رغم مدعیان
خبر دل شنفتنم هوس است
از رقیبان نهفتنم هوس است
با تو تا روز خفتنم هوس است
در شب تار سفتنم هوس است
که سحرگه شکفتنم هوس است
خاک راه تو رفتنم هوس است
شعر رندانه گفتنم هوس است


غزل شمارهٔ ۳۶ حافظ

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است
در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست
زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذار
دل من در هوس روی تو ای مونس جان
همچو گرد این تن خاکی نتواند برخاست
سایه قد تو بر قالبم ای عیسی دم
آن که جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت
حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیز
دل سودازده از غصه دو نیم افتادست
لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست
نقطه دوده که در حلقه جیم افتادست
چیست طاووس که در باغ نعیم افتادست
خاک راهیست که در دست نسیم افتادست
از سر کوی تو زان رو که عظیم افتادست
عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست
بر در میکده دیدم که مقیم افتادست
اتحادیست که در عهد قدیم افتادست


غزل شمارهٔ ۳۲ حافظ

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند
ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود
مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد
چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن
تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
گشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بست
زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست
نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست
که عهد با سر زلف گره گشای تو بست
خطا نگر که دل امید در وفای تو بست
به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست


غزل شمارهٔ ۳۰ حافظ

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت
یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خم
مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع
حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
بگشود نافه‌ای و در آرزو ببست
ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست
این نقش‌ها نگر که چه خوش در کدو ببست
با نعره‌های قلقلش اندر گلو ببست
بر اهل وجد و حال در های و هو ببست
احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست


غزل شمارهٔ ۱۵ حافظ

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
دور است سر آب از این بادیه هش دار
تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل
ای قصر دل افروز که منزلگه انسی
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت
اندیشه آمرزش و پروای ثوابت
پیداست از این شیوه که مست است شرابت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت
پیداست نگارا که بلند است جنابت
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
باری به غلط صرف شد ایام شبابت
یا رب مکناد آفت ایام خرابت
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت


غزل شمارهٔ ۱۲ حافظ

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست
ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی
می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو
آب روی خوبی از چاه زنخدان شما
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما
به که نفروشند مستوری به مستان شما
زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما
بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما
گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما
زینهار ای دوستان جان من و جان شما
خاطر مجموع ما زلف پریشان شما
کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما
کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما
بنده شاه شماییم و ثناخوان شما
تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما
روزی ما باد لعل شکرافشان شما