غزل شمارهٔ ۳۷۲ حافظ

بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق
جایی که تخت و مسند جم می‌رود به باد
تا بو که دست در کمر او توان زدن
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما
چون صوفیان به حالت و رقصند مقتدا
از جرعه تو خاک زمین در و لعل یافت
حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نیست
کز بهر جرعه‌ای همه محتاج این دریم
شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم
گر غم خوریم خوش نبود به که می‌خوریم
در خون دل نشسته چو یاقوت احمریم
با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم
ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم
بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم
با خاک آستانه این در به سر بریم


غزل شمارهٔ ۳۶۹ حافظ

ما ز یاران چشم یاری داشتیم
تا درخت دوستی بر کی دهد
گفت و گو آیین درویشی نبود
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد
گفت خود دادی به ما دل حافظا
خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
ور نه با تو ماجراها داشتیم
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
ما دم همت بر او بگماشتیم
جانب حرمت فرونگذاشتیم
ما محصل بر کسی نگماشتیم


غزل شمارهٔ ۳۶۸ حافظ

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
زاد راه حرم وصل نداریم مگر
اشک آلوده ما گر چه روان است ولی
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام
نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد
عشوه‌ای از لب شیرین تو دل خواست به جان
تا بود نسخه عطری دل سودازده را
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد
بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ
به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم
به گدایی ز در میکده زادی طلبیم
به رسالت سوی او پاک نهادی طلبیم
اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم
مگر از مردمک دیده مدادی طلبیم
به شکرخنده لبت گفت مزادی طلبیم
از خط غالیه سای تو سوادی طلبیم
ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم
خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم


غزل شمارهٔ ۳۶۳ حافظ

دردم از یار است و درمان نیز هم
این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن
یاد باد آن کو به قصد خون ما
دوستان در پرده می‌گویم سخن
چون سر آمد دولت شب‌های وصل
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
اعتمادی نیست بر کار جهان
عاشق از قاضی نترسد می بیار
محتسب داند که حافظ عاشق است
دل فدای او شد و جان نیز هم
یار ما این دارد و آن نیز هم
عهد را بشکست و پیمان نیز هم
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
بگذرد ایام هجران نیز هم
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
بلکه بر گردون گردان نیز هم
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
و آصف ملک سلیمان نیز هم


غزل شمارهٔ ۳۶۱ حافظ

آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا
بسته‌ام در خم گیسوی تو امید دراز
ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است
پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد
صوفی صومعه عالم قدسم لیکن
با من راه نشین خیز و سوی میکده آی
مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود
خوشم آمد که سحر خسرو خاور می‌گفت
خاک می‌بوسم و عذر قدمش می‌خواهم
بنده معتقد و چاکر دولتخواهم
آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم
ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم
و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم
حالیا دیر مغان است حوالتگاهم
تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم
آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم
با همه پادشهی بنده تورانشاهم


غزل شمارهٔ ۳۶۰ حافظ

گر از این منزل ویران به سوی خانه روم
زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسم
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک
آشنایان ره عشق گرم خون بخورند
بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار
گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز
خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر
دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم
نذر کردم که هم از راه به میخانه روم
به در صومعه با بربط و پیمانه روم
ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم
چند و چند از پی کام دل دیوانه روم
سجده شکر کنم و از پی شکرانه روم
سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم


غزل شمارهٔ ۳۵۷ حافظ

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
کس ندیده‌ست ز مشک ختن و نافه چین
دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید
این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم
فکر دور است همانا که خطا می‌بینم
این همه از نظر لطف شما می‌بینم
با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم
آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینم
که من او را ز محبان شما می‌بینم


غزل شمارهٔ ۳۵۴ حافظ

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
که غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم


غزل شمارهٔ ۳۵۳ حافظ

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور
تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است
هرگز نمی‌شود ز سر خود خبر مرا
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
این تقویم تمام که با شاهدان شهر
حافظ جناب پیر مغان جای دولت است
صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم
با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم
گفتم کنایتی و مکرر نمی‌کنم
تا در میان میکده سر بر نمی‌کنم
محتاج جنگ نیست برادر نمی‌کنم
ناز و کرشمه بر سر منبر نمی‌کنم
من ترک خاک بوسی این در نمی‌کنم


غزل شمارهٔ ۳۵۲ حافظ

روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم
تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن
با صبا افتان و خیزان می‌روم تا کوی دوست
خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش از این
زلف دلبر دام راه و غمزه‌اش تیر بلاست
دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش
حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی
در لباس فقر کار اهل دولت می‌کنم
در کمینم و انتظار وقت فرصت می‌کنم
در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم
و از رفیقان ره استمداد همت می‌کنم
لطف‌ها کردی بتا تخفیف زحمت می‌کنم
یاد دار ای دل که چندینت نصیحت می‌کنم
زین دلیری‌ها که من در کنج خلوت می‌کنم
بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم