غزل شمارهٔ ۳۳۰ حافظ

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست
بر آستان مرادت گشاده‌ام در چشم
چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله
غلام مردم چشمم که با سیاه دلی
به هر نظر بت ما جلوه می‌کند لیکن
به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد
تبسمی کن و جان بین که چون همی‌سپرم
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم
که روز بی‌کسی آخر نمی‌روی ز سرم
هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
کس این کرشمه نبیند که من همی‌نگرم
ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم


غزل شمارهٔ ۳۲۸ حافظ

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
ای نسیم سحری بندگی من برسان
خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل
پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو
لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم
که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
که فراموش مکن وقت دعای سحرم
و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم
تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم


غزل شمارهٔ ۳۲۵ حافظ

گر دست دهد خاک کف پای نگارم
بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است
پروانه او گر رسدم در طلب جان
امروز مکش سر ز وفای من و اندیش
زلفین سیاه تو به دلداری عشاق
ای باد از آن باده نسیمی به من آور
گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری
دامن مفشان از من خاکی که پس از من
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است
بر لوح بصر خط غباری بنگارم
از موج سرشکم که رساند به کنارم
چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم
زان شب که من از غم به دعا دست برآرم
دادند قراری و ببردند قرارم
کان بوی شفابخش بود دفع خمارم
من نقد روان در دمش از دیده شمارم
زین در نتواند که برد باد غبارم
عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم


غزل شمارهٔ ۳۲۴ حافظ

گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام
پرده مطربم از دست برون خواهد برد
پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب
منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن
دیده بخت به افسانه او شد در خواب
چون تو را در گذر ای یار نمی‌یارم دید
دوش می‌گفت که حافظ همه روی است و ریا
همچنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم
خون دل عکس برون می‌دهد از رخسارم
آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم
تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
از نی کلک همه قند و شکر می‌بارم
کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم
با که گویم که بگوید سخنی با یارم
بجز از خاک درش با که بود بازارم


غزل شمارهٔ ۳۲۲ حافظ

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم
امید در شب زلفت به روز عمر نبستم
به شوق چشمه نوشت چه قطره‌ها که فشاندم
ز غمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گشادی
ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری
گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه
چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی
به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ
به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم
به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم
طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم
ز لعل باده فروشت چه عشوه‌ها که خریدم
ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم
که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم
که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم
که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم
که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم


غزل شمارهٔ ۳۱۸ حافظ

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم
به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده
تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم
به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم
رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم


غزل شمارهٔ ۳۱۶ حافظ

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
من از آن روز که دربند توام آزادم


غزل شمارهٔ ۳۱۵ حافظ

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق
بیار باده که عمریست تا من از سر امن
اگر ز مردم هشیاری ای نصیحتگو
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت
بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
که در هوای رخت چون به مهر پیوستم
به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم
سخن به خاک میفکن چرا که من مستم
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم


غزل شمارهٔ ۳۰۳ حافظ

شممت روح وداد و شمت برق وصال
احادیا بجمال الحبیب قف و انزل
حکایت شب هجران فروگذاشته به
بیا که پرده گلریز هفت خانه چشم
چو یار بر سر صلح است و عذر می‌طلبد
بجز خیال دهان تو نیست در دل تنگ
قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولی
بیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال
که نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال
به شکر آن که برافکند پرده روز وصال
کشیده‌ایم به تحریر کارگاه خیال
توان گذشت ز جور رقیب در همه حال
که کس مباد چو من در پی خیال محال
به خاک ما گذری کن که خون مات حلال


غزل شمارهٔ ۳۰۰ حافظ

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک
مرا امید وصال تو زنده می‌دارد
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا
عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
لان روحی قد طاب ان یکون فداک
سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک