غزل شمارهٔ ۴۰۵ حافظ

به جان پیر خرابات و حق صحبت او
بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است
چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد
بر آستانه میخانه گر سری بینی
بیا که دوش به مستی سروش عالم غیب
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
نمی‌کند دل من میل زهد و توبه ولی
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است
که نیست در سر من جز هوای خدمت او
بیار باده که مستظهرم به همت او
که زد به خرمن ما آتش محبت او
مزن به پای که معلوم نیست نیت او
نوید داد که عام است فیض رحمت او
که نیست معصیت و زهد بی مشیت او
به نام خواجه بکوشیم و فر دولت او
مگر ز خاک خرابات بود فطرت او


غزل شمارهٔ ۴۰۱ حافظ

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
روی رنگین را به هر کس می‌نماید همچو گل
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود
دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من
گفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من
بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز من
ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
کو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من
عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من


غزل شمارهٔ ۳۹۷ حافظ

ز در درآ و شبستان ما منور کن
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز
به چشم و ابروی جانان سپرده‌ام دل و جان
ستاره شب هجران نمی‌فشاند نور
بگو به خازن جنت که خاک این مجلس
از این مزوجه و خرقه نیک در تنگم
چو شاهدان چمن زیردست حسن تواند
فضول نفس حکایت بسی کند ساقی
حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال
طمع به قند وصال تو حد ما نبود
لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده
پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان
هوای مجلس روحانیان معطر کن
پیاله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن
بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن
به بام قصر برآ و چراغ مه برکن
به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن
به یک کرشمه صوفی وشم قلندر کن
کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
بیا و خرگه خورشید را منور کن
حوالتم به لب لعل همچو شکر کن
بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن
ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن


غزل شمارهٔ ۳۹۰ حافظ

افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
خوش به جای خویشتن بود این نشست خسروی
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت
تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درش
شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر او
خنگ چوگانی چرخت رام شد در زیر زین
جویبار ملک را آب روان شمشیر توست
بعد از این نشکفت اگر با نکهت خلق خوشت
گوشه گیران انتظار جلوه خوش می‌کنند
مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوش
ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه دار
مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن
تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن
کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
هر نفس با بوی رحمان می‌وزد باد یمن
در همه شهنامه‌ها شد داستان انجمن
شهسوارا چون به میدان آمدی گویی بزن
تو درخت عدل بنشان بیخ بدخواهان بکن
خیزد از صحرای ایذج نافه مشک ختن
برشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن
ساقیا می ده به قول مستشار مؤتمن
تا از آن جام زرافشان جرعه‌ای بخشد به من


غزل شمارهٔ ۳۸۱ حافظ

گر چه ما بندگان پادشهیم
گنج در آستین و کیسه تهی
هوشیار حضور و مست غرور
شاهد بخت چون کرشمه کند
شاه بیدار بخت را هر شب
گو غنیمت شمار صحبت ما
شاه منصور واقف است که ما
دشمنان را ز خون کفن سازیم
رنگ تزویر پیش ما نبود
وام حافظ بگو که بازدهند
پادشاهان ملک صبحگهیم
جام گیتی نما و خاک رهیم
بحر توحید و غرقه گنهیم
ماش آیینه رخ چو مهیم
ما نگهبان افسر و کلهیم
که تو در خواب و ما به دیده گهیم
روی همت به هر کجا که نهیم
دوستان را قبای فتح دهیم
شیر سرخیم و افعی سیهیم
کرده‌ای اعتراف و ما گوهیم


غزل شمارهٔ ۳۸۰ حافظ

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم
در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند
من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست
دوستان عیب من بی‌دل حیران مکنید
گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است
خنده و گریه عشاق ز جایی دگر است
حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی
که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم
آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گویم
که از آن دست که او می‌کشدم می‌رویم
گوهری دارم و صاحب نظری می‌جویم
مکنم عیب کز او رنگ ریا می‌شویم
می‌سرایم به شب و وقت سحر می‌مویم
گو مکن عیب که من مشک ختن می‌بویم


غزل شمارهٔ ۳۷۹ حافظ

سرم خوش است و به بانگ بلند می‌گویم
عبوس زهد به وجه خمار ننشیند
شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست
گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید
مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی
تو خانقاه و خرابات در میانه مبین
غبار راه طلب کیمیای بهروزیست
ز شوق نرگس مست بلندبالایی
بیار می که به فتوی حافظ از دل پاک
که من نسیم حیات از پیاله می‌جویم
مرید خرقه دردی کشان خوش خویم
کشید در خم چوگان خویش چون گویم
کدام در بزنم چاره از کجا جویم
چنان که پرورشم می‌دهند می‌رویم
خدا گواه که هر جا که هست با اویم
غلام دولت آن خاک عنبرین بویم
چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم
غبار زرق به فیض قدح فروشویم


غزل شمارهٔ ۳۷۴ حافظ

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
سخندانیّ و خوشخوانی نمی‌ورزند در شیراز
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
نسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیم
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم


غزل شمارهٔ ۳۷۳ حافظ

خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
سوی رندان قلندر به ره آورد سفر
تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند
با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم
کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنیم
خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
فتنه می‌بارد از این سقف مقرنس برخیز
در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز
شطح و طامات به بازار خرافات بریم
دلق بسطامی و سجاده طامات بریم
چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم
همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم
علم عشق تو بر بام سماوات بریم
همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم
از گلستانش به زندان مکافات بریم
گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم
بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
تا به میخانه پناه از همه آفات بریم
ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم
حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم


غزل شمارهٔ ۳۷۲ حافظ

بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق
جایی که تخت و مسند جم می‌رود به باد
تا بو که دست در کمر او توان زدن
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما
چون صوفیان به حالت و رقصند مقتدا
از جرعه تو خاک زمین در و لعل یافت
حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نیست
کز بهر جرعه‌ای همه محتاج این دریم
شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم
گر غم خوریم خوش نبود به که می‌خوریم
در خون دل نشسته چو یاقوت احمریم
با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم
ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم
بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم
با خاک آستانه این در به سر بریم