غزل شمارهٔ ۲۵ حافظ

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود
بیار باده که در بارگاه استغنا
از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل
مقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنج
به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می‌باش
شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر
به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی
زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید
صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست
ببین که جام زجاجی چه طرفه‌اش بشکست
چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست
رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست
بلی به حکم بلا بسته‌اند عهد الست
که نیستیست سرانجام هر کمال که هست
به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست
هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست
که گفته سخنت می‌برند دست به دست


غزل شمارهٔ ۲۳ حافظ

خیال روی تو در هر طریق همره ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
به حاجب در خلوت سرای خاص بگو
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
اگر به سالی حافظ دری زند بگشای
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
جمال چهره تو حجت موجه ماست
هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست
همیشه در نظر خاطر مرفه ماست
که سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست


غزل شمارهٔ ۱۶ حافظ

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد
شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم
بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد
ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم
من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش
کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم
مگر گشایش حافظ در این خرابی بود
جهان به کام من اکنون شود که دور زمان
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت
چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
صبا حکایت زلف تو در میان انداخت
سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت
هوای مغبچگانم در این و آن انداخت
نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت
که بخشش ازلش در می مغان انداخت
مرا به بندگی خواجه جهان انداخت


غزل شمارهٔ ۱۲ حافظ

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست
ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی
می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو
آب روی خوبی از چاه زنخدان شما
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما
به که نفروشند مستوری به مستان شما
زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما
بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما
گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما
زینهار ای دوستان جان من و جان شما
خاطر مجموع ما زلف پریشان شما
کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما
کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما
بنده شاه شماییم و ثناخوان شما
تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما
روزی ما باد لعل شکرافشان شما


غزل شمارهٔ ۹ حافظ

رونق عهد شباب است دگر بستان را
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی
گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان
ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
برو از خانه گردون به در و نان مطلب
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
خاکروب در میخانه کنم مژگان را
مضطرب حال مگردان من سرگردان را
در سر کار خرابات کنند ایمان را
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را


غزل شمارهٔ ۸ حافظ

ساقیا برخیز و درده جام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بر
گر چه بدنامیست نزد عاقلان
باده درده چند از این باد غرور
دود آه سینهٔ نالان من
محرم راز دل شیدای خود
با دلارامی مرا خاطر خوش است
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
خاک بر سر کن غم ایام را
برکشم این دلق ازرق فام را
ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را
خاک بر سر نفس نافرجام را
سوخت این افسردگان خام را
کس نمی‌بینم ز خاص و عام را
کز دلم یک باره برد آرام را
هر که دید آن سرو سیم اندام را
عاقبت روزی بیابی کام را


غزل شمارهٔ ۲ حافظ

صلاح کار کجا و من خراب کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
کجا رویم بفرما از این جناب کجا
کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا