غزل شمارهٔ ۴۶۴ حافظ

بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
در وهم می‌نگنجد کاندر تصور عقل
شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را
آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی
چون من خیال رویت جانا به خواب بینم
رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت
حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی
خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی
آید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی
هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی
وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
کز خواب می‌نبیند چشمم بجز خیالی
شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی
زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی


غزل شمارهٔ ۴۶۳ حافظ

سلام الله ما کر اللیالی
علی وادی الاراک و من علیها
دعاگوی غریبان جهانم
به هر منزل که رو آرد خدا را
منال ای دل که در زنجیر زلفش
ز خطت صد جمال دیگر افزود
تو می‌باید که باشی ور نه سهل است
بر آن نقاش قدرت آفرین باد
فحبک راحتی فی کل حین
سویدای دل من تا قیامت
کجا یابم وصال چون تو شاهی
خدا داند که حافظ را غرض چیست
و جاوبت المثانی و المثالی
و دار باللوی فوق الرمال
و ادعو بالتواتر و التوالی
نگه دارش به لطف لایزالی
همه جمعیت است آشفته حالی
که عمرت باد صد سال جلالی
زیان مایه جاهی و مالی
که گرد مه کشد خط هلالی
و ذکرک مونسی فی کل حال
مباد از شوق و سودای تو خالی
من بدنام رند لاابالی
و علم الله حسبی من سؤالی


غزل شمارهٔ ۴۶۲ حافظ

یا مبسما یحاکی درجا من اللالی
حالی خیال وصلت خوش می‌دهد فریبم
می ده که گر چه گشتم نامه سیاه عالم
ساقی بیار جامی و از خلوتم برون کش
از چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک
چون نیست نقش دوران در هیچ حال ثابت
صافیست جام خاطر در دور آصف عهد
الملک قد تباهی من جده و جده
مسندفروز دولت کان شکوه و شوکت
یا رب چه درخور آمد گردش خط هلالی
تا خود چه نقش بازد این صورت خیالی
نومید کی توان بود از لطف لایزالی
تا در به در بگردم قلاش و لاابالی
امن و شراب بی‌غش معشوق و جای خالی
حافظ مکن شکایت تا می خوریم حالی
قم فاسقنی رحیقا اصفی من الزلال
یا رب که جاودان باد این قدر و این معالی
برهان ملک و ملت بونصر بوالمعالی


غزل شمارهٔ ۴۶۱ حافظ

کتبت قصه شوقی و مدمعی باکی
بسا که گفته‌ام از شوق با دو دیده خود
عجیب واقعه‌ای و غریب حادثه‌ای
که را رسد که کند عیب دامن پاکت
ز خاک پای تو داد آب روی لاله و گل
صبا عبیرفشان گشت ساقیا برخیز
دع التکاسل تغنم فقد جری مثل
اثر نماند ز من بی شمایلت آری
ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند
بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی
ایا منازل سلمی فاین سلماک
انا اصطبرت قتیلا و قاتلی شاکی
که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی
چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی
و هات شمسه کرم مطیب زاکی
که زاد راهروان چستی است و چالاکی
اری مآثر محیای من محیاک
که همچو صنع خدایی ورای ادراکی


غزل شمارهٔ ۴۶۰ حافظ

سلیمی منذ حلت بالعراق
الا ای ساروان منزل دوست
خرد در زنده رود انداز و می نوش
ربیع العمر فی مرعی حماکم
بیا ساقی بده رطل گرانم
جوانی باز می‌آرد به یادم
می باقی بده تا مست و خوشدل
درونم خون شد از نادیدن دوست
دموعی بعدکم لا تحقروها
دمی با نیکخواهان متفق باش
بساز ای مطرب خوشخوان خوشگو
عروسی بس خوشی ای دختر رز
مسیحای مجرد را برازد
وصال دوستان روزی ما نیست
الاقی من نواها ما الاقی
الی رکبانکم طال اشتیاقی
به گلبانگ جوانان عراقی
حماک الله یا عهد التلاقی
سقاک الله من کاس دهاق
سماع چنگ و دست افشان ساقی
به یاران برفشانم عمر باقی
الا تعسا لایام الفراق
فکم بحر عمیق من سواقی
غنیمت دان امور اتفاقی
به شعر فارسی صوت عراقی
ولی گه گه سزاوار طلاقی
که با خورشید سازد هم وثاقی
بخوان حافظ غزل‌های فراقی


غزل شمارهٔ ۴۵۹ حافظ

زین خوش رقم که بر گل رخسار می‌کشی
اشک حرم نشین نهانخانه مرا
کاهل روی چو باد صبا را به بوی زلف
هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مست
گفتی سر تو بسته فتراک ما شود
با چشم و ابروی تو چه تدبیر دل کنم
بازآ که چشم بد ز رخت دفع می‌کند
حافظ دگر چه می‌طلبی از نعیم دهر
خط بر صحیفه گل و گلزار می‌کشی
زان سوی هفت پرده به بازار می‌کشی
هر دم به قید سلسله در کار می‌کشی
از خلوتم به خانه خمار می‌کشی
سهل است اگر تو زحمت این بار می‌کشی
وه زین کمان که بر من بیمار می‌کشی
ای تازه گل که دامن از این خار می‌کشی
می می‌خوری و طره دلدار می‌کشی


غزل شمارهٔ ۴۵۸ حافظ

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است
بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی
چند و چند از غم ایام جگرخون باشی
هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی


غزل شمارهٔ ۴۵۷ حافظ

هزار جهد بکردم که یار من باشی
چراغ دیده شب زنده دار من گردی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند
شبی به کلبه احزان عاشقان آیی
شود غزاله خورشید صید لاغر من
سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفه من
من این مراد ببینم به خود که نیم شبی
من ار چه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم
مرادبخش دل بی‌قرار من باشی
انیس خاطر امیدوار من باشی
تو در میانه خداوندگار من باشی
اگر کنم گله‌ای غمگسار من باشی
گرت ز دست برآید نگار من باشی
دمی انیس دل سوکوار من باشی
گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
به جای اشک روان در کنار من باشی
مگر تو از کرم خویش یار من باشی


غزل شمارهٔ ۴۵۶ حافظ

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف
گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
گر شب و روز در این قصه مشکل باشی
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی


غزل شمارهٔ ۴۵۵ حافظ

عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی
چه شکرهاست در این شهر که قانع شده‌اند
دوش در خیل غلامان درش می‌رفتم
با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود
لمع البرق من الطور و آنست به
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن
تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم
چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظ
ای پسر جام می‌ام ده که به پیری برسی
شاهبازان طریقت به مقام مگسی
گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی
هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی
فلعلی لک آت بشهاب قبس
وه که بس بی‌خبر از غلغل چندین جرسی
حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
جان نهادیم بر آتش ز پی خوش نفسی
یسر الله طریقا بک یا ملتمسی