روزهای خط خطی 

غزل شمارهٔ ۶۸ حافظ

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او
می‌چکد شیر هنوز از لب همچون شکرش
ای که انگشت نمایی به کرم در همه شهر
بعد از اینم نبود شائبه در جوهر فرد
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست
گر چه در شیوه گری هر مژه‌اش قتالیست
وه که در کار غریبان عجبت اهمالیست
که دهان تو در این نکته خوش استدلالیست
نیت خیر مگردان که مبارک فالیست
حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست


غزل شمارهٔ ۶۷ حافظ

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
حالیا خانه برانداز دل و دین من است
باده لعل لبش کز لب من دور مباد
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد
یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین
گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو
جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست
تا در آغوش که می‌خسبد و همخانه کیست
راح روح که و پیمان ده پیمانه کیست
بازپرسید خدا را که به پروانه کیست
که دل نازک او مایل افسانه کیست
در یکتای که و گوهر یک دانه کیست
زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست


غزل شمارهٔ ۶۶ حافظ

بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست
بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق
خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست
لطیفه‌ایست نهانی که عشق از او خیزد
جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
بر آستان تو مشکل توان رسید آری
سحر کرشمه چشمت به خواب می‌دیدم
دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست
چه جای دم زدن نافه‌های تاتاریست
که مست جام غروریم و نام هشیاریست
که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست
هزار نکته در این کار و بار دلداریست
قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست
عروج بر فلک سروری به دشواریست
زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست
که رستگاری جاوید در کم آزاریست


غزل شمارهٔ ۶۵ حافظ

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
پیوند عمر بسته به موییست هوش دار
معنی آب زندگی و روضه ارم
مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند
راز درون پرده چه داند فلک خموش
سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست
ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست
ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست
معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست
تا در میانه خواسته کردگار چیست


غزل شمارهٔ ۶۴ حافظ

اگر چه عرض هنر پیش یار بی‌ادبیست
پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن
در این چمن گل بی خار کس نچید آری
سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد
به نیم جو نخرم طاق خانقاه و رباط
جمال دختر رز نور چشم ماست مگر
هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه
بیار می که چو حافظ هزارم استظهار
زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست
بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست
چراغ مصطفوی با شرار بولهبیست
که کام بخشی او را بهانه بی سببیست
مرا که مصطبه ایوان و پای خم طنبیست
که در نقاب زجاجی و پرده عنبیست
کنون که مست خرابم صلاح بی‌ادبیست
به گریه سحری و نیاز نیم شبیست


غزل شمارهٔ ۶۳ حافظ

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست
آن جا که کار صومعه را جلوه می‌دهند
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد
فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست
در غنچه‌ای هنوز و صدت عندلیب هست
چون من در آن دیار هزاران غریب هست
هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست
ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
هم قصه‌ای غریب و حدیثی عجیب هست


غزل شمارهٔ ۶۲ حافظ

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر
بس نگویم شمه‌ای از شرح شوق خود از آنک
گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست
دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست
خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست
زان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست


غزل شمارهٔ ۶۱ حافظ

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
به جان او که به شکرانه جان برافشانم
و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار
من گدا و تمنای وصل او هیهات
دل صنوبریم همچو بید لرزان است
اگر چه دوست به چیزی نمی‌خرد ما را
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد
بیار نفحه‌ای از گیسوی معنبر دوست
اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست
برای دیده بیاور غباری از در دوست
مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست
ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست


غزل شمارهٔ ۶۰ حافظ

آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
خوش می‌دهد نشان جلال و جمال یار
دل دادمش به مژده و خجلت همی‌برم
شکر خدا که از مدد بخت کارساز
سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند
کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبح
ماییم و آستانه عشق و سر نیاز
دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک
آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست
خوش می‌کند حکایت عز و وقار دوست
زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست
بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست
در گردشند بر حسب اختیار دوست
ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست
زان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست
تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست
منت خدای را که نیم شرمسار دوست


غزل شمارهٔ ۵۹ حافظ

دارم امید عاطفتی از جانب دوست
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او
چندان گریستم که هر کس که برگذشت
هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان
دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت
بی گفت و گوی زلف تو دل را همی‌کشد
عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده‌ام
حافظ بد است حال پریشان تو ولی
کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست
در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست
موی است آن میان و ندانم که آن چه موست
از دیده‌ام که دم به دمش کار شست و شوست
با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست
زان بوی در مشام دل من هنوز بوست
بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست