غزل شمارهٔ ۸۸ حافظ

شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
نشان یار سفرکرده از که پرسم باز
فغان که آن مه نامهربان مهرگسل
من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب
غم کهن به می سالخورده دفع کنید
گره به باد مزن گر چه بر مراد رود
به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو
مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل
که گفت حافظ از اندیشه تو آمد باز
فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت
کنایتیست که از روزگار هجران گفت
که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت
به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت
که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت
که تخم خوشدلی این است پیر دهقان گفت
که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت
تو را که گفت که این زال ترک دستان گفت
قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت
من این نگفته‌ام آن کس که گفت بهتان گفت


غزل شمارهٔ ۸۷ حافظ

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
زین آتش نهفته که در سینه من است
می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان
می خور که هر که آخر کار جهان بدید
بر برگ گل به خون شقایق نوشته‌اند
حافظ چو آب لطف ز نظم تو می‌چکد
آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
زین فتنه‌ها که دامن آخرزمان گرفت
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت


غزل شمارهٔ ۸۶ حافظ

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت
آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت
زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
هر سروقد که بر مه و خور حسن می‌فروخت
زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست
حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت
کار چراغ خلوتیان باز درگرفت
وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت
وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت
گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت
عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت
چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت
کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت
تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت


غزل شمارهٔ ۸۵ حافظ

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم
عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد
شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت
وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت
دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت
در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت


غزل شمارهٔ ۸۴ حافظ

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی
بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد
دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
نقد دلی که بود مرا صرف باده شد
در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت
عمری که بی حضور صراحی و جام رفت
در عرصه خیال که آمد کدام رفت
در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت
تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت
رند از ره نیاز به دارالسلام رفت
قلب سیاه بود از آن در حرام رفت
می ده که عمر در سر سودای خام رفت
گمگشته‌ای که باده نابش به کام رفت


غزل شمارهٔ ۸۳ حافظ

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت
در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار
عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار
گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد
از سخن چینان ملالت‌ها پدید آمد ولی
عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت
جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت
هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت
گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت
ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت
گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت
پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت


غزل شمارهٔ ۸۲ حافظ

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش
دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم
از پای فتادیم چو آمد غم هجران
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت
کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت
هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت


غزل شمارهٔ ۸۱ حافظ

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
ای بسا در که به نوک مژه‌ات باید سفت
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت
زلف سنبل به نسیم سحری می‌آشفت
گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت


غزل شمارهٔ ۸۰ حافظ

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت


غزل شمارهٔ ۷۹ حافظ

کنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
چمن حکایت اردیبهشت می‌گوید
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد
مکن به نامه سیاهی ملامت من مست
قدم دریغ مدار از جنازه حافظ
من و شراب فرح بخش و یار حورسرشت
که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
چو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشت
که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت
که گر چه غرق گناه است می‌رود به بهشت