روزهای خط خطی  | غزل شمارهٔ ۱۷ حافظ

غزل شمارهٔ ۱۷ حافظ

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *